مىكند جلوه از اينگونه به ديدار مرا .
* سبزىِ سرو قد افراشتهء كاشمر است
كز نهان سوى قرون
مىشود در نظر اين لحظه پديدار مرا .
* چشم آن « آهوى سرگشتهء كوهى » است هنوز
كه نگه مىكند از آنسوى اعصار مرا .
* بوتهء گندم روييده بر آن بام سفال
بادآوردهء آن خرمن آتشزده است
كه به ياد آورد از فتنهء تاتار مرا .
* كيمياكارى و دستان كدامين دستان
گسترانيده شكوهى به موازاتِ ابد
روى آن پنجره با زيورِ عريانيهاش
كه گذر مىدهد از روزنِ اسرار مرا .
* نقشِ اسليمىِ آن طاقنماهاى بلند
و آجرِ صيقلىِ سردر ايوان بزرگ
مىشود بر سر ، چو صاعقه ، آوار مرا .
وان كتيبه كه بر آن نام كس از سلسلهاى
نيست پيدا و خبر مىدهد از سلسلهء كار مرا .
* عجبا كز گذر كاشى اين مَزگَتِ پير
هوس « كوى مغان است دگربار مرا . »
گرچه بس ناژوى واژونه در آن حاشيههاش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1980
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٩٨٠