خموشانه
شهر خاموش من ! آن روح بهارانت كو ؟ * شور و شيدايى انبوه هزارانت كو ؟
مىخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان * نكهت صبحدم و بوى بهارانت كو ؟
كوى و بازار تو ميدان سپاه دشمن * شيههء اسب و هياهوى سوارانت كو ؟
* *
زير سرنيزهء تاتار چه حالى دارى * دل پولادوش شيرشكارانت كو ؟
سوت و كور است شب و ميكدهها خاموشند * نعره و عربدهء بادهگسارانت كو ؟
چهرهها درهم و دلها همه بيگانه ز هم * روز پيوند و صفاى دل يارانت كو ؟
آسمانت همه جا سقف يكى زندان است * روشناى سَحَرِ اين شب تارانت كو ؟
حتّى به روزگاران
اى مهربانتر از برگ در بوسههاى باران * بيدارى ستاره ، در چشم جويباران
آيينهء نگاهت ، پيوند صبح و ساحل * لبخند گاهگاهت ، صبحِ ستاره باران
بازآ كه در هوايت خاموشىِ جنونم * فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران
اى جويبار جارى ! زين سايه برگ مگريز ! * كاينگونه فرصت از كف دادند بىشماران
گفتى : « به روزگارى مهرى نشسته » گفتم : * بيرون نمىتوان كرد « حتّى » به روزگاران
بيگانگى ز حد رفت ، اى آشنا مپرهيز ! * زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند * ديوار زندگى را زينگونه يادگاران
وين نغمهء محبّت ، بعد از من و تو ماند * تا در زمانه باقيست آواز باد و باران
خونريزى خزان
چگونه دوست ندارم من اين دياران را * كه هر شقايقش آيينهايست ياران را
تمام هستى من در شط سحر جاريست * چو يار آورم آن روشنى تباران را
سپيده آينهگردانِ روحشان بادا ! * كه روشناى دگر داد روزگاران را
بهار زخمى اين باغ ، دلكش است هنوز * اگرچه نغمه به لب خشك شد هزاران را
قباى ميرغضب سبز و خنجرش سرخ است * مخور فريب دروغ اين سياهكاران را
به هوش باش كه خونريزى خزان كوشد * كه روح باغ فرامُش كند بهاران را