تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1978

مساهمون:

ص١٩٧٨

خموشانه

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت كو ؟ * شور و شيدايى انبوه هزارانت كو ؟ مىخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان * نكهت صبحدم و بوى بهارانت كو ؟ كوى و بازار تو ميدان سپاه دشمن * شيههء اسب و هياهوى سوارانت كو ؟
* *
زير سرنيزهء تاتار چه حالى دارى * دل پولادوش شيرشكارانت كو ؟ سوت و كور است شب و ميكده‌ها خاموشند * نعره و عربدهء باده‌گسارانت كو ؟ چهره‌ها درهم و دلها همه بيگانه ز هم * روز پيوند و صفاى دل يارانت كو ؟ آسمانت همه جا سقف يكى زندان است * روشناى سَحَرِ اين شب تارانت كو ؟

حتّى به روزگاران

اى مهربان‌تر از برگ در بوسه‌هاى باران * بيدارى ستاره ، در چشم جويباران آيينهء نگاهت ، پيوند صبح و ساحل * لبخند گاه‌گاهت ، صبحِ ستاره باران بازآ كه در هوايت خاموشىِ جنونم * فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران اى جويبار جارى ! زين سايه برگ مگريز ! * كاين‌گونه فرصت از كف دادند بىشماران گفتى : « به روزگارى مهرى نشسته » گفتم : * بيرون نمىتوان كرد « حتّى » به روزگاران بيگانگى ز حد رفت ، اى آشنا مپرهيز ! * زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند * ديوار زندگى را زين‌گونه يادگاران وين نغمهء محبّت ، بعد از من و تو ماند * تا در زمانه باقيست آواز باد و باران

خونريزى خزان

چگونه دوست ندارم من اين دياران را * كه هر شقايقش آيينه‌ايست ياران را تمام هستى من در شط سحر جاريست * چو يار آورم آن روشنى تباران را سپيده آينه‌گردانِ روحشان بادا ! * كه روشناى دگر داد روزگاران را بهار زخمى اين باغ ، دلكش است هنوز * اگرچه نغمه به لب خشك شد هزاران را قباى ميرغضب سبز و خنجرش سرخ است * مخور فريب دروغ اين سياهكاران را به هوش باش كه خونريزى خزان كوشد * كه روح باغ فرامُش كند بهاران را