در نگاهى به چند تصوير از ماوراءالنهر
هزارهء دوم آهوى كوهى
تا كجا مىبَرَد اين نقشِ به ديوار مرا ؟
تا بدانجا كه فرومىماند ،
چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا .
* لاجوردِ افقِ صبحِ نشابور و هِرى است
كه در اين كاشى كوچك متراكم شده است
مىبرد جانبِ فرغانه و فرخار مرا .
* اين چه حزنيست كه در همهمهء كاشيهاست
جامهء سوگ سياووش به تن پوشيدهست
اين طنينى كه سرايند خموشيها ، در عمق فراموشيها
و به گوش آيد از اينگونه به تكرار مرا .
گَردِ خاكستر حلّاج و دعاى مانى ،
شعلهء آتش كركوى و سرودِ زرتشت ،
پورياى ولى آن شاعر رزم و خوارَزم ،
مىنمايند در اين آينه رخسار مرا .
* تا كجا مىبرد اين نقش به ديوار مرا ؟
تا درودى به سمرقند چو قند ،
و به رود سخن رودكى آن دم كه سرود :
« كس فرستاد به سرّ اندر عيّار مرا . »
* شاخ نيلوفر مرو است گه زادن مهر
كز دل شطّ روان شنها