چو دست حرب بگشايند مردان در صف ميدان * بسان تندر و تنّين همه تن بانگ و هرّايى
چو جاى بزمآرايند خوبان در گلستانها * همه جان ، چون نسيم ، آرامشى و بريشم آوايى
بدان روشن روان قانون اشراقى كه در حكمت * شفاى پورِ سينايى و نورِ طورِ سينايى
پناه رستم و سيمرغ و افريدون و كيخسرو ، * دليرى ، بخردى ، رادى ، توانايى و دانايى
اگر سهراب ، اگر رستم ، اگر اسفنديار يل * به هيجا و هجوم هريكيشان صحنهآرايى
پناه آرند سوى تو ، همه ، در تنگناييها * تويى سيمرغ فرزانه كه در هر جاى ملجايى
اگر آن جاودانان در غبارِ كوچِ تاريخاند * توشان در كالبد جانى كه سُتوارى و برجايى
ز بهر خيزش ميهن دميدى جانشان در تن * همه چون عازَرند آنان و تو همچون مسيحايى
اگر جاويدىِ ايران به گيتى در ، معمّاييست * مرا بگذار تا گويم كه رمز اين معمّايى :
اگر خوزى ، اگر رازى ، و گر آتور پاتانيم * تويى آن كيمياى جان كه در تركيب اجزايى
طخارستان و خوارزم خراسان و رى و گيلان * به يك پيكر همه عضويم و تو انديشهء مايى
تو گويى قصّه بهر كودك كرد و بلوچ و لر * گر از كاووس مىگويى ور از سهراب فرمايى
خردآموز و مهرآميز و داد آيين و دينپرور * هُشيوار و خرد مردى به هر انديشه بينايى
يكى كاخ از زمين افراشته در آسمانها سر * گزند از باد و از باران ندارى كوه خارايى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1976
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٩٧٦