ستايش فردوسى « 1 »
بزرگا ! جاودان مردا ! هُشيوارى و دانايى * نه ديروزى ، كه امروزى ، نه امروزى ، كه فردايى
همه ديروز ما از تو ، همه امروز ما با تو * همه فرداى ما در تو ، كه بالايى و والايى
چو زينجا بنگرم زانسوى دَه قرنت همىبينم * كه مىگويى و مىرويى و مىبالى و مىآيى
به گِردت شاعران انبوه و هريك قلّهاى بشكوه * تو امّا در ميان گويى دماوندى كه تنهايى :
سر اندر ابر اسطوره ، به ژرفا ژرف انديشه * به زيرِ پرتوِ خورشيدِ دانايى چه زيبايى !
هزاران ماه و كوكب از مدار جان تو تابان * كه در منظومهء ايران ، تو خورشيدى و يكتايى
ستايشها ز مستى و جنون از شاعران خواندم * خرد و انديشه را زيبد كه مردى چون تو بستايى
اگر سر نامهء كار هنرها دانش و داد است * تويى رأسِ فضيلتها ، كه آغاز هنرهايى
سخنها را ، همه ، زيبايى لفظ است در معنى * تو را زيبد كه معنى را به لفظ خود بيارايى
گهى در گونهء ابر و گهى در گونهء باران * همه از تو به تو پويند چو باران كه دريايى
هامش
( 1 ) - در دورهء قبل مرا به يكى از مجالس بزرگداشت استاد طوس فراخواندند و مثل هميشه امتناع كردم .
گفتند بيا شعر بخوان ، گفتم شما تحمل مديح فردوسى را هم نداريد و ابياتى از اين قصيده را براى يكيشان خواندم و او خاموش ماند و ديگر هيچ . اكنون فرصتى است كه اين قصيده را به برادران تاجيك كه مجسمهء فردوسى را ، بهعنوان قهرمان ملى خود ، با احترام و تجليل نصب مىكنند ، تقديم كنم و چه مناسبتى از اين بهتر .