تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1967

مساهمون:

ص١٩٦٧

كيستم من ؟

كيستم من ؟ شاعرى وامانده اندر كار هستى * خسته‌اى افسرده و بيچاره زير بار هستى شاعر گنگى كه اندر سينه مىپيچد فغانش * تاجرى سرمايه از كف داده در بازار هستى رهروى ناآشنا در سنگلاخ زندگانى * راه را گم كرده در تاريكى كهسار هستى پردهء تاريكى از حرمان و اندوه و مذلّت * مانع تابيدن يك‌ذرّهء از انوار هستى نالهء بومى كه در آغوش تاريكى نهان است * سايهء شومى كه مىلرزد بر اين ديوار هستى گور خاموشى كه سنگى هم بر آن پيدا نباشد * هرچه بر وى مىتوان ديدن بجز آثار هستى چشم در را هم كه كى اين نوبت هستى سرآيد * مىشود پيچيده با دست زمان طومار هستى وحشت اين ساحل درياى نابودى مرا كشت * كاشكى آتش فتد يكباره در نيزار هستى

هيچ

ما نقد زندگى به سر هيچ باختيم * داديم گوهر از كف و با سنگ ساختيم آتش به دست خويش چو شمعى به خود زديم * از تاب آن چو مرهم حسرت گداختيم نشناختيم چيست ره و رسم راستى * امّا چه خوب راه خطا را شناختيم تا غول كرد دعوت ما سوى گمرهى * بىخويش گشته در پى آن سخت تاختيم با اهرمن به صلح و صفا خوش گذارديم * تيغ جفا به جانب افراشته آختيم هرگز به عيب خويش نكرديم اعتراف * در راه خودپسندى گردن فراختيم با دوست داشتيم خصومت تمام عمر * امّا به ناز دشمن خود را نواختيم