كيستم من ؟
كيستم من ؟ شاعرى وامانده اندر كار هستى * خستهاى افسرده و بيچاره زير بار هستى
شاعر گنگى كه اندر سينه مىپيچد فغانش * تاجرى سرمايه از كف داده در بازار هستى
رهروى ناآشنا در سنگلاخ زندگانى * راه را گم كرده در تاريكى كهسار هستى
پردهء تاريكى از حرمان و اندوه و مذلّت * مانع تابيدن يكذرّهء از انوار هستى
نالهء بومى كه در آغوش تاريكى نهان است * سايهء شومى كه مىلرزد بر اين ديوار هستى
گور خاموشى كه سنگى هم بر آن پيدا نباشد * هرچه بر وى مىتوان ديدن بجز آثار هستى
چشم در را هم كه كى اين نوبت هستى سرآيد * مىشود پيچيده با دست زمان طومار هستى
وحشت اين ساحل درياى نابودى مرا كشت * كاشكى آتش فتد يكباره در نيزار هستى
هيچ
ما نقد زندگى به سر هيچ باختيم * داديم گوهر از كف و با سنگ ساختيم
آتش به دست خويش چو شمعى به خود زديم * از تاب آن چو مرهم حسرت گداختيم
نشناختيم چيست ره و رسم راستى * امّا چه خوب راه خطا را شناختيم
تا غول كرد دعوت ما سوى گمرهى * بىخويش گشته در پى آن سخت تاختيم
با اهرمن به صلح و صفا خوش گذارديم * تيغ جفا به جانب افراشته آختيم
هرگز به عيب خويش نكرديم اعتراف * در راه خودپسندى گردن فراختيم
با دوست داشتيم خصومت تمام عمر * امّا به ناز دشمن خود را نواختيم