رفتند هرچه بود تو گويى كه خواب بود * نقشى به خواب بر سر امواج آب بود
شب ديروقت خانه رسيدى به يادمان * با هاىهوى و داد و غريو و دواندوان
تا آستانه دم در شادى و بىخبر * مىآمديم . . . ناگه مادر شدى عيان
از وحشت مؤاخذه زين غيبت دراز * دل مىطپيد ، سخت به هم مىفشرد جان
اقبال اگر به يارى ما ، مىشتافتى * ديگر پدر به خانه نبودى در آن زمان
مادر نيايد از دلش آزار طفل خويش * شاد است هرچه باشد از كار طفل خويش
آهسته با ندامت ، خاموش ، شرمگين * تا مىشديم وارد و در خانه جاگزين
مادر به لطف و عاطفهء مادرانهاش * آرام آمدى برى از دشمنى و كين
كاين چهره چيست ؟ پر ز غبار و پريدهرنگ * آلوده دست و پاى كثيف خودت ببين
حالا شب است و جن و پرى در گذار و گشت * غولان نشسته بهر شكار تو در كمين
اينبار هيچ ، ديگر از اين كارها نكن * خود را ميان ديو و پريها رها مكن
رفتى و بازگشتى با آب سوى من * شستى به رفق پاى من و دست و روى من
چون جوجه مىنشاند مرا در كنار خويش * مىريخت همچو مرغ غذا در گلوى من
چون وقت خواب مىشد در رختخواب ناز * آغوش گرم بودى در جستجوى من
من مست خواب مىشدم و مست بوى او * او مست مهر مىشدى و مست بوى من
چل سال و بيش مىگذرد زان زمان هنوز * باشد صداى قلبش در گوش جان هنوز
يادم نرفته چهرهء آزرده از غمش * سنگينى سكوتش و آه دمادمش
آن قطرههاى اشك كه آرام مىچكيد * از ديدگان پر شده از درد مبهمش
آن در جهان فكر فرو رفتنش به غم * وان روى زرد رنگش و آن موى درهمش
آن صبر و بردبارى او در قبال رنج * وان انتظار لطف خداوند عالمش
گويى نشسته است كنون روبهرو مرا * از غصّههاى خويش كند گفتگو مرا
داغى زياد بر دل خونين خويش داشت * دردى نهان و خاطرى از غم پريش داشت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1969
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٩٦٩