همّت
به پير خاركنى گفت نادر افشار * تو عمر خويش به راه صواب سركردى
غناى طبع تو شايانآفرين باشد * كز اين جهان تو قناعت به مختصر كردى
به صدق و راستى از جاه چشم پوشيدى * به سادگى و صفا ترك سيم و زر كردى
گذشتى از سر دنيا ، به همّتت نازم * كه كار درخور تقدير و معتبر كردى
جواب داد كه اى شاه نامور هرچند * نگاه در من ، با دقّت نظر كردى
اگر به چشم بصيرت به خويشتن نگرى * تو همّت از من افتاده بيشتر كردى
سزد تو را بستايم به همّت و الا * كه با گذشتن از آخرت ، هنر كردى !
راز شهادت
كسى كه بىتو سر صحبت جهانش نيست * چگونه صبر و تحمّل كند ؟ توانش نيست
به سوز هجر تو سوگند ، اى اميد بشر * دل از فراق تو جسمى بود كه جانش نيست
اسير عشق تو اين غم كجا برد كه دلش * محيط غم بود و طاقت بيانش نيست
نه التفات به طوبى كند ، نه ميل بهشت * كه بىحضور تو حاجت به اين و آنش نيست
كسى كه روى تو را ديد يك نظر چون خضر * چگونه آرزوى عمر جاودانش نيست ؟
كسى كه درك كند فيض با تو بودن را * به حقّ حق ، كه عنايت به ديگرانش نيست
بهار زندگىام در خزان نشست ، بيا * « بهار نيست به باغى كه باغبانش نيست »
كنار تربت زهرا تو گريه كن كه كسى * بجز تو باخبر از قبر بىنشانش نيست
بيا و پرده ز راز شهادتش بردار * پسر كه بىخبر از مادر جوانش نيست
بجز ولاى تو اى ماه هاشمى طلعت * « شفق » ستاره به هر هفت آسمانش نيست