مردم زمانه
دور شو از مردم زمانه كه اينان * دور ز مردى و مردمى و تميزند
تا كه بزرگى و جاه و سيم و زرت هست * پيش تو كمتر ز هر غلام و كنيزند
ور ز بلايى بهسويشان بگريزى * از تو ، چونان كه از بلا بگريزند
گاه عمل هيچ نيستند گه حرف * بىهمهچيزان نكرده خود همه چيزند
گر كه ز پاى افتى از تو دست بدارند * جز پى سركوبىات ز جاى نخيزند
گر بدهى جمله نان سفرهء خود را * نان بستانند و آبروت بريزند
دنيا چو لاشه است و مردم دنيا * در سر آن چون سگان به جنگ و ستيزند
خانواده
خلق را دان تو خانوادهء خويش * كه به هم جمله خويش و پيوندند
سالخردان به منزله پدرند * خردسالان به جاى فرزندند
وان گروهى كه با تو همسالند * خواهران و برادرى چندند