بهياد جوانى
فسرد آنچه مرا آتش جوانى بود * نبود آتش بل آب زندگانى بود
نه خود زمين كه فلك هم به كام من مىگشت * كه دور عمر مرا دور كامرانى بود
نه فكر موى سپيدم به سر نه روز سياه * كه روزگار به چشم من ارغوانى بود
قوىترين كس پهلو تهى نمود از من * كه درد و بازوى من زور پهلوانى بود
غم زمانه ندانستمى و جور فلك * هرآنچه بود خوشى بود و شادمانى بود
همىطپيد دلم از نگاه چشم كبود * كه همچو تير بلا بود و آسمانى بود
هميشهام سر و سرّى به نوجوانان نيز * چنان كه افتد و دانى به نوجوانى بود
هميشه بود بساطم چو گلستان رنگين * كه گلعذارى پيشم به ميهمانى بود
لب از تحسّر اكنون همىگزم كاين لب * هميشهام به لبى همچو لعل كانى بود
چه گويمت كه من الماء كلّ شىء حىّ * جوانى است كه چون آب زندگانى بود
سرو خرامان
چون سرو مىخرامى و دلها همىبرى * ديوانه مىكنى تو به هركس كه بگذرى
بودم به عقل شهرهء شهرى ولى كنون * ديوانه كرده است مرا ديدن پرى
در دلبرى و حسن ، تو از حد گذشتهاى * حدّيست حسن خوبرخان را و دلبرى
بس قصّهها ز يوسف مصرى شنيدهايم * امّا تو اى عزيز دلم ، چيز ديگرى
گر ماه را به روى بود حال مشكبوى * يا زلف مشكفام تو با مه برابرى
من آدمى بدين رخ و بالا نديدهام * اى آسمان مگر تو صنمساز و بتگرى
از سرو لاله و گل و از ماه و آفتاب * بر هرچه بنگرم تو بسى زان نكوترى
باشد به خيل خوبان با اين جمال و حسن * پيروزىات مسلّم و فتح و مظفّرى
خوانديم درس دين و شد از ياد و عاقبت * آموختيم از سر زلف تو كافرى
هرگز من از تو روى به سويى نمىكنم * هرچند بيش جور كنى و ستمگرى
صد بار اگر برانيش از انگبين مگس * جايى نمىرود كه به جان است مشترى
ديوانهء گلى تو اگر نيستى چو من * اى غنچه از چه روى به تن جامه مىدرى
سحر است بىسخن ، سخن « شعله » شعر نيست * اين سامرى ز چشم تو آموخت ساحرى