تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1950

مساهمون:

ص١٩٥٠

به‌ياد جوانى

فسرد آنچه مرا آتش جوانى بود * نبود آتش بل آب زندگانى بود نه خود زمين كه فلك هم به كام من مىگشت * كه دور عمر مرا دور كامرانى بود نه فكر موى سپيدم به سر نه روز سياه * كه روزگار به چشم من ارغوانى بود قوىترين كس پهلو تهى نمود از من * كه درد و بازوى من زور پهلوانى بود غم زمانه ندانستمى و جور فلك * هرآنچه بود خوشى بود و شادمانى بود همىطپيد دلم از نگاه چشم كبود * كه همچو تير بلا بود و آسمانى بود هميشه‌ام سر و سرّى به نوجوانان نيز * چنان كه افتد و دانى به نوجوانى بود هميشه بود بساطم چو گلستان رنگين * كه گل‌عذارى پيشم به ميهمانى بود لب از تحسّر اكنون همىگزم كاين لب * هميشه‌ام به لبى همچو لعل كانى بود چه گويمت كه من الماء كلّ شىء حىّ * جوانى است كه چون آب زندگانى بود

سرو خرامان

چون سرو مىخرامى و دلها همىبرى * ديوانه مىكنى تو به هركس كه بگذرى بودم به عقل شهرهء شهرى ولى كنون * ديوانه كرده است مرا ديدن پرى در دلبرى و حسن ، تو از حد گذشته‌اى * حدّيست حسن خوب‌رخان را و دلبرى بس قصّه‌ها ز يوسف مصرى شنيده‌ايم * امّا تو اى عزيز دلم ، چيز ديگرى گر ماه را به روى بود حال مشكبوى * يا زلف مشك‌فام تو با مه برابرى من آدمى بدين رخ و بالا نديده‌ام * اى آسمان مگر تو صنم‌ساز و بتگرى از سرو لاله و گل و از ماه و آفتاب * بر هرچه بنگرم تو بسى زان نكوترى باشد به خيل خوبان با اين جمال و حسن * پيروزىات مسلّم و فتح و مظفّرى خوانديم درس دين و شد از ياد و عاقبت * آموختيم از سر زلف تو كافرى هرگز من از تو روى به سويى نمىكنم * هرچند بيش جور كنى و ستمگرى صد بار اگر برانيش از انگبين مگس * جايى نمىرود كه به جان است مشترى ديوانهء گلى تو اگر نيستى چو من * اى غنچه از چه روى به تن جامه مىدرى سحر است بىسخن ، سخن « شعله » شعر نيست * اين سامرى ز چشم تو آموخت ساحرى