تو و من
آنكه از روى مهت مهر نديدهست ، منم * و آنكه جانش به لب از هجر رسيدهست ، منم
آنكه پابند وفا هيچ نبودهست ، تويى * و آنكه دنبال تو با سر بدويدهست ، منم
آنكه قلب من دلداده ربودهست ، تويى * و آنكه تلخى فراق تو چشيدهست ، منم
آنكه اندر دل من جاى نمودهست ، تويى * و آنكه جا بر سر كوى تو گزيدهست ، منم
آنكه بر من درى از ناز گشودهست ، تويى * و آنكه ناز تو بههرحال كشيدهست ، منم
نو و كهنه
بازبين شعرا غوغا شد * صحبت كهنه و نو بر پا شد
شد يكى حامى اشعار كهن * ديگرى را هوس نو گفتن
اين يكى شعر كهن مىگويد * روش سعدى و حافظ پويد
گويد اشعار كهن خوب بود * چونكه نزد همه مطلوب بود
شعر نو هيچ ندارد ثمرى * نكند بر دل مردم اثرى
از قوافى و ز اوزان دور است * در بر اهل ادب منفور است
شعر نو تابع بحر است كه نيست ؟ * آنكه اين شعر پسندد چه كسيست ؟
هركه از گفتن اشعار كهن * عاجز است و نتواند گفتن
هركسى را نبود طبع روان * جاى گيرد به صف نوگويان
رود و زود شود نوپرداز * مىكند چرتنويسى آغاز
رود و شعر نوين مىسازد * به اساتيد سخن مىتازد
مىكند فكر كه شاعر شده است * در سخن گفتن ماهر شده است
مىنيرزد همه شعرش يك جو * واى بر شعر نو و شاعر نو
* *
آنكه گوينده اشعار نو است * در ره شعر نوين راهرو است
گويدش اى كه تويى كهنهپرست * حرفهاى تو همه بيهودهست
ديگر اى كهنهسرا عهد جديد * خلق شعر تو نخواهند شنيد
اين زمان شعر كهن كهنه شدهست * دكّهء كهنهسرا بايد بست
سرد شد شعر كهن بازارش * گشت پوسيده بن ديوارش