تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1955

مساهمون:

ص١٩٥٥
تا به كى شعر كهن بايد گفت * مهره خر جاى دُر و گوهر سفت نبود شعر نوين بيهوده * تو مگو نيز چنين بيهوده نتواند همه‌كس نو گفتن * گهر شعر نوين را سفتن چونكه اين عصر بود عصر اتم * شاعر كهنه‌سرا گردد گم مردم از شعر كهن بيزارند * به تو هم هيچ محل نگذارند
* *
شعر نو خوب‌تر از شعر كهن * هست يا نيست نگويم ليكن شعر بايست كه از دل خيزد * تا كه شورى به دلى انگيزد

مادر زن !

گفت شخصى حضرت آدم سعادتمند بود * هيچ‌گه رنج و عذاب و محنتى در تن نداشت هيچ مردى همچو او خوشبخت در دنيا نزيست * زحمت و رنج و الم ، مقدار يك ارزن نداشت گفتمش آخر چرا اين‌قدر او خوشبخت بود * گفت خوشبختى او اين بُد كه مادر زن نداشت

عيد

عيد آمد و آن طفل پدرمرده گريست * كاين عيد مگر عيد من مسكين نيست ؟ مردم همگى به فكر عيش‌اند و نشاط * آن‌كس كه كند فكر من بىكس كيست ؟