تا به كى شعر كهن بايد گفت * مهره خر جاى دُر و گوهر سفت
نبود شعر نوين بيهوده * تو مگو نيز چنين بيهوده
نتواند همهكس نو گفتن * گهر شعر نوين را سفتن
چونكه اين عصر بود عصر اتم * شاعر كهنهسرا گردد گم
مردم از شعر كهن بيزارند * به تو هم هيچ محل نگذارند
* *
شعر نو خوبتر از شعر كهن * هست يا نيست نگويم ليكن
شعر بايست كه از دل خيزد * تا كه شورى به دلى انگيزد
مادر زن !
گفت شخصى حضرت آدم سعادتمند بود * هيچگه رنج و عذاب و محنتى در تن نداشت
هيچ مردى همچو او خوشبخت در دنيا نزيست * زحمت و رنج و الم ، مقدار يك ارزن نداشت
گفتمش آخر چرا اينقدر او خوشبخت بود * گفت خوشبختى او اين بُد كه مادر زن نداشت
عيد
عيد آمد و آن طفل پدرمرده گريست * كاين عيد مگر عيد من مسكين نيست ؟
مردم همگى به فكر عيشاند و نشاط * آنكس كه كند فكر من بىكس كيست ؟