تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1947

مساهمون:

ص١٩٤٧

جمال خوبان

هر لاله كه رويد از گل من * داغيست ز آتش دل من جز مهر گياه دوست نبود * هر سبزه كه رويد از گل من زلفت چو طناب گردن آمد * زنجير تو شد سلاسل من حرفى شنوم گر از دهانت * آسان شود از تو مشكل من جز بار فراق تو نگرديد * در وادى عشق حاصل من جز آينهء جمال خوبان * نقشى نبود مقابل من خورشيد رخت ز مشرق حسن * گرديد « شعاع » محفل من

رباعيات

گويند كه در جهان دلى بىغم نيست * گر هست ز اولاد بنىآدم نيست حق داند و من دانم و دلبر داند * شوريده‌ترى ز من در اين عالم نيست
* * *
سرگشته‌ام از بخت بد خفتهء خويش * ترسنده‌ام از طالع آشفتهء خويش درمانده‌ام از گوهر ناسفتهء خويش * شرمنده‌ام از گفته و ناگفتهء خويش
* * *
تا مى نخورى پخته نگردى خامى * تا در پى نام و نسبى بدنامى تا كام نگيرى ز لب لعل نگار * گر شاه جهانى به جهان ناكامى
* * *
گفتم تو كه در روز ، ز شب خوب‌ترى * ديدم به شبت ز روز مطلوبترى حقّا كه شب و روز ز خوبان جهان * مطلوبترى و باز محبوبترى