در ظلّ سايهء تو بياسايد آفتاب * تا زلف عنبرين به رخت سايهگستر است
آن خال را به روى تو هركس كه ديد گفت * هندو در آذر است و لب حوض كوثر است
از يك اشعّهاى ز « شعاع » جمال دوست * خورشيد آسمان چهارم منوّر است
قسمتى از چكامه فردوسى
تا سخن بخشد سخنگو را اساس برترى * تا سخن پوشد سخندان را لباس مهمترى
در عجم يكتا ستندى چار تن اهل سخن * كه نديده پنجمينشان را سراى ششدرى
چاراركان سخن زين چار ركن بىعديل * بىنيازند از دورنگيهاى چرخ اخضرى
دور از اين چارند سعدين و دو ديگر نيّرين * بر خلاف مهر و مه ز آلايش و نقصان عرى
يكتن از اين چار تن تابد ميان آن سه تن * چون ميان سبعهء سيّاره مهر خاورى
پيش از اين از نظم و نثر خويشتن من كردهام * شرح حال هريكى را دفترى و محضرى
زان خداوندان چاراركان ملك نظم و نثر * شاهد من يكتن اينجا مىنمايد دلبرى
تا سخن بىسر نماند نام هريك را ز بن * بشمرم بىقيد ترتيب ار تو نيكو بشمرى
خاك شيراز از عبير و بان و سبق و برد و گرو * تا كه طالع گشت از او سعدى به نيكواخترى
از ابيورد خراسان ورد رويد جاى خار * تا از آن خاك منوّر گشت ظاهر انورى
چون نظامى خفت در گنجه قم از هجران وى * گشت مجنون و بزد بر سر چو قيس عامرى