از خود رها
انديشهاش طعم رهايى داشت * با بىنهايت آشنايى داشت
از خود رها تا بىنهايت رفت * او خانهاى در ناكجايى داشت
با او دلم مست تماشا بود * شمع نگاهش دلربايى داشت
ديشب نيستان دلم بىاو * بر لب نواى بىنوايى داشت
روحم به عزم كوچ پر مىزد * وقتى كه آهنگ جدايى داشت
همزبان خاطرهها
دلم ز غربت ديدار تو بهانه گرفت * « ز چشم غمزدهام اشك دانهدانه گرفت »
غريق ورطهء اندوه و محنتم اى واى * كسى ز شانهء دل بار غصّه وانگرفت
به اشك ديده شدم همزبان خاطرهها * نهال ياد تو در باغ دل جوانه گرفت
سرود سبز شكفتن فسانه گشت اى دوست * زبان طعنه تنم را به تازيانه گرفت
بيا كه سينهء من گشته محبس فرياد * گلوى حنجره را پنجهء زمانه گرفت
دلم به عشق تو شولاى صبر در بر كرد * به گلستان صفا بزم عاشقانه گرفت
حديث عشق
بىتو سيرم از كنشت و مسجد و ميخانهها * نقض پيمان كردهام ديريست با پيمانهها
آشنايان جاى نوشم نيش بر دل مىزنند * جان به قربان صفاى باطن بيگانهها
چشم دل را مىفريبد صورت بدسيرتان * فارغاند از خوى آدم صورتان ديوانهها
غافل از اينكه شب دولت به سر خواهد رسيد * شمع مىزد شعله از كين بر پر پروانهها
عشق را آيينهدار محفل جان كن « ظهير » * كز حديث عشق مجنون ساختند افسانهها
شرط نخست عشق
صحن دلم از شوق تو آيينه كارىست * بازآ كه زخم دورىات بر سينه كارىست
اى مهربانتر از نسيم صبح رويش * در وسعت سبز نگاهت مهر جاريست
چشمان تو تفسير آيات شكفتن * دستان تو شعر بلند پايداريست