تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1940

مساهمون:

ص١٩٤٠

از خود رها

انديشه‌اش طعم رهايى داشت * با بىنهايت آشنايى داشت از خود رها تا بىنهايت رفت * او خانه‌اى در ناكجايى داشت با او دلم مست تماشا بود * شمع نگاهش دلربايى داشت ديشب نيستان دلم بىاو * بر لب نواى بىنوايى داشت روحم به عزم كوچ پر مىزد * وقتى كه آهنگ جدايى داشت

هم‌زبان خاطره‌ها

دلم ز غربت ديدار تو بهانه گرفت * « ز چشم غم‌زده‌ام اشك دانه‌دانه گرفت » غريق ورطهء اندوه و محنتم اى واى * كسى ز شانهء دل بار غصّه وانگرفت به اشك ديده شدم هم‌زبان خاطره‌ها * نهال ياد تو در باغ دل جوانه گرفت سرود سبز شكفتن فسانه گشت اى دوست * زبان طعنه تنم را به تازيانه گرفت بيا كه سينهء من گشته محبس فرياد * گلوى حنجره را پنجهء زمانه گرفت دلم به عشق تو شولاى صبر در بر كرد * به گلستان صفا بزم عاشقانه گرفت

حديث عشق

بىتو سيرم از كنشت و مسجد و ميخانه‌ها * نقض پيمان كرده‌ام ديريست با پيمانه‌ها آشنايان جاى نوشم نيش بر دل مىزنند * جان به قربان صفاى باطن بيگانه‌ها چشم دل را مىفريبد صورت بدسيرتان * فارغ‌اند از خوى آدم صورتان ديوانه‌ها غافل از اينكه شب دولت به سر خواهد رسيد * شمع مىزد شعله از كين بر پر پروانه‌ها عشق را آيينه‌دار محفل جان كن « ظهير » * كز حديث عشق مجنون ساختند افسانه‌ها

شرط نخست عشق

صحن دلم از شوق تو آيينه كارىست * بازآ كه زخم دورىات بر سينه كارىست اى مهربان‌تر از نسيم صبح رويش * در وسعت سبز نگاهت مهر جاريست چشمان تو تفسير آيات شكفتن * دستان تو شعر بلند پايداريست