من سالك راه خويشم ، كس راه ننهاده پيشم * اسرار ميخانه كيشم ، پيمانه پيغمبر من
آزرده از حال و ماضى ، زاييدهام غير راضى * بيزارم از آنچه قاضى ، به نوشته در دفتر من
سلطان ملك وجودم ، فارغ ز بود و نبودم * گنج و سپاهم سرودم ، افسانهام افسر من
وارسته از كفر و دينم ، آسوده از آن و اينم * آن مايهء رنج و كينم ، وين رسم شور و شر من
روزى كه اندوه و آهم ، يكباره سازد تباهم * فرياد كفر و گناهم ، بشنو ز خاكستر من
رسم و ره كاميابى ، بىخويشى است و خرابى * افسانههاى كتابى ، كى مىشود باور من
با خلوتى پرهياهو ، بگرفتهام سالها خو * او از من است و من از او ، شاهم او كشور من
پند « شرف » را بيندوز ، اين پند دلبند جانسوز * راه حقيقت بياموز ، از شعر افسونگر من
به گيسو !
اى زلف ، اى بنفشهء رقصنده * بر روى دوش و سينهء آن زيبا ،
اى عطر دلنواز و پراكنده ، * اى آرزوى خفته و ناپيدا .
* *
همچون شكفته سوسن بستانها ، * لرزندهاى و شوخ و هوسرانى ،
تا بوسه گيرى از لب پستانها ، * چون عشق دلشكسته پريشانى
* *
گه چون سكوت خفتهء شبهايى ، * گه چون درون تيرهء مردابى ،
گه ژرف و ناشناس چو دريايى * گه رنگ رو پريده چو مهتابى .
* *