اى شعلههاى درهم و تودرتو ، * اى توده ابر سوختهء خونين ،
اى جام عطرريخته ، اى گيسو ، * اى سايههاى جنگل چين در چين !
* *
وه ، اى شراب كهنهء خوابآور ، * اى راز سحر و مستى و مدهوشى ،
اى داروى كشنده و جانپرور ، * وه ، اى طلسم مرگ و فراموشى ،
* *
خواهم به دلنوازى بگذارم ، * سر را به روى دامن لرزانت ،
گه بر تو اشك شوق فروبارم * گاهى گزم به دندان دامانت ،
* *
دارم هوس كه عطر تو را نوشم ، * اى تودهء بنفشه صحرايى ،
اى زلف تا كنى تو فراموشم ، * انديشههاى تيرهء دنيايى !
درد هستى
جهانى خسته از پيغام و پندارى كه من دارم * به تنگ آرد جهان را رسم و رفتارى كه من دارم !
چسان با آرزو دل خوش كنم عمرى كه مىبينم ، * نگردد هيچ كم اندوه بسيارى كه من دارم ؟ !
چه رنجى بيش از اين باشد كه از چيزى نشد راضى ؟ * دل افسردهء از خويش بيزارى كه من دارم ؟ !
علاج درد هستى را دواى نيستى - سازد ، * كجا درمان پذيرد جان بيمارى كه من دارم ؟ !
گهى از خويش بيزارم ، گهى از خلق مىنالم ؛ * در اين دنياى باطل ، اين بود كارى كه من دارم !
چنان با درد هستى خو گرم كز آن نمىنالم ؛ * نمىآرم برون از پاى خود ، خارى كه من دارم !
« شرف » تا زنده هستم راز خود با كس نمىگويم * پس از من فاش گردد شايد اسرارى كه من دارم !