اندوه نو
( 1 )
خفته در آغوش شبهاى بهارى آرزوها ، * آيد از اعماق جنگلها به گوشم گفتگوها ،
مىشود گسترده بر مرداب شب ، آواز قوها ، * سبزهها پامال رقص مبهم مهتاب گردد
شعرها ، افسانهها ، بر روى لبها آب گردد ، * افكند آيينه پيش روى شب هر جويبارى ،
بر رخ هر سبزه ، هر گل هر چمن بينى بهارى ، * مخملى دامان گلگون شفق را در كنارى ،
نغمهء شيرين چنگ آبشار ، آهسته ، كمكم ، * آب سازد در فراق آرزوها بوسهء غم .
مىگشايد در درون بىزبان گلها ، زبانها ، * مىزند انديشهها بر آرزوها ، سايبانها ،
گستراند بيد مجنون ، گيسوان چون بادبانها ، * از نسيم آهسته گردد چهرهء مرداب پرچين
مىخزد در لاى گلها ماه شب آرام و سنگين .
( 2 )
آرزوها را نه شوقى مانده در خاطر نه شورى ، * اين بهاران را نه لطفى مانده ديگر نى سرورى ،
آرزويى بىزبان ، عشقى فلج ، اندوه كورى ، * خيمه بر مرداب هستى مىزند ؛ در سايهء غم
كوكب آمال از كف رفته تابد تار و مبهم !
* *
سربهسر بيهودگى ، ناپايدارى ، رنج ، پستى ، * بىكسى ، پرآرزويى ، بىخودى در خواب هستى ،
سربهسر ديوانگى ، افسانهگويى ، بتپرستى ،