تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1922

مساهمون:

ص١٩٢٢
جز رضا در بر آيين قضا چاره نبود * آزموديم كه كوشش نتواند كارى فكر بيمار تو درمان نكند همچو تويى * درد بيمار كجا چاره كند بيمارى ؟ ! رهبران بار به بار دل ما افزودند * رهبرى نيست كه بردارم از دل بارى جدل فلسفى و بحث اصولى فقيه * قيل و قاليست كه آن را نبود مقدارى مطلبى تازه بياور كه دلى شاد كند * ور نه اين‌گونه شنيدم سخن بسيارى فرصت نشئه‌ى معلوم غنيمت شمرم * من به آيندهء موهوم ندارم كارى پاى انديشهء من راه ضلالت پيمود * مذهبم نيست بجز وهمى و دين‌پندارى عالمى را همه در خواب ضلالت ديدم * « شرفا » نيست در اين خانه مگر بيدارى ! ؟

بىدرمان

كشدم روز و شب انديشهء پنهانى من * دل آزاد من اكنون شده زندانى من نىتوانم كه به خود دل بنهم نى به جهان * شده اين حيرت من رمز پريشانى من غافل از خويشم و جاهل به فسونكارى دهر * مايهء بيم و اميدم شده نادانى من نادم از هستى بيهودهء خويشم همه عمر * دارويى كو كه كند رفع پشيمانى من ؟ خوى حيوانى من ، مايهء آرامش من * ناشكيبايىام از شيوهء انسانى من آه از اين ظلمتم اميد نجاتى نبود * نكند هيچ‌كس انديشه ز حيرانى من من خود از درد خود آگاهم و بيچاره طبيب * چه خبر دارد از اين رنج و گران‌جانى من ؟

راه حقيقت

تا چند هوشيار باشم ، ساقى بده ساغر من * پر كن ز مى ساغرم را تا گرم سازى سر من من خسته از هوشيارى مشتاق اين ميگسارى * تا جام پرباده دارى ، حاشا مرو از بر من پر كن تو جامم پياپى ، تا هوشيارى شود طى * آن‌سان خرابم كن از مى ، كز خود رهد خاطر من مى مىكشم سرخوش و شاد ، از بند هر فتنه آزاد * آزاد گويى مرا زاد ، روز ازل مادر من