جز رضا در بر آيين قضا چاره نبود * آزموديم كه كوشش نتواند كارى
فكر بيمار تو درمان نكند همچو تويى * درد بيمار كجا چاره كند بيمارى ؟ !
رهبران بار به بار دل ما افزودند * رهبرى نيست كه بردارم از دل بارى
جدل فلسفى و بحث اصولى فقيه * قيل و قاليست كه آن را نبود مقدارى
مطلبى تازه بياور كه دلى شاد كند * ور نه اينگونه شنيدم سخن بسيارى
فرصت نشئهى معلوم غنيمت شمرم * من به آيندهء موهوم ندارم كارى
پاى انديشهء من راه ضلالت پيمود * مذهبم نيست بجز وهمى و دينپندارى
عالمى را همه در خواب ضلالت ديدم * « شرفا » نيست در اين خانه مگر بيدارى ! ؟
بىدرمان
كشدم روز و شب انديشهء پنهانى من * دل آزاد من اكنون شده زندانى من
نىتوانم كه به خود دل بنهم نى به جهان * شده اين حيرت من رمز پريشانى من
غافل از خويشم و جاهل به فسونكارى دهر * مايهء بيم و اميدم شده نادانى من
نادم از هستى بيهودهء خويشم همه عمر * دارويى كو كه كند رفع پشيمانى من ؟
خوى حيوانى من ، مايهء آرامش من * ناشكيبايىام از شيوهء انسانى من
آه از اين ظلمتم اميد نجاتى نبود * نكند هيچكس انديشه ز حيرانى من
من خود از درد خود آگاهم و بيچاره طبيب * چه خبر دارد از اين رنج و گرانجانى من ؟
راه حقيقت
تا چند هوشيار باشم ، ساقى بده ساغر من * پر كن ز مى ساغرم را تا گرم سازى سر من
من خسته از هوشيارى مشتاق اين ميگسارى * تا جام پرباده دارى ، حاشا مرو از بر من
پر كن تو جامم پياپى ، تا هوشيارى شود طى * آنسان خرابم كن از مى ، كز خود رهد خاطر من
مى مىكشم سرخوش و شاد ، از بند هر فتنه آزاد * آزاد گويى مرا زاد ، روز ازل مادر من