ديده هر سو بنگرد ، زين جمله نقشى زنده بيند ، * خويش را در اضطراب از حال و از آينده بيند .
مىزند بر ساز غمهاى كهن هردم خيالى ، * مىكشد بر لوح شادى هر زمان فكرى - جمالى ،
گستراند آرزويى خفته بر انديشه بالى ، * از دهان غنچه ، از گيسوى جنگل ، از بن جو
خيزد اين آواز غمگين : كو نشان عشق ما ، كو ؟
* *
نالهاى برخيزد از مهتابها ، شبها ، سحرها * گويد : اى امواج اين درياى بطلان ، اى بشرها ،
با شما اى ناتوانها ، با شما اى كور و كرها ، * بسته بر دنبال اين بيهودگيها نام هستى ،
خستگى - از خويش بيزارى - بود پيغام هستى !