تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1919

مساهمون:

ص١٩١٩
گر شدى از ضعف و زبونى نزار * جمله ز خود ، دان و دمى هوش دار غول ره و اهرمن جان تو * نيست بجز يأس به يزدان تو كيست بجز يأس كه روحت فسرد * جوهر مردانگىات نيز برد تا برسد بر تو از اين ديوبند * همچو سليمان به طلسمش ببند عزم و اراده است طلسمش كز آن * ديو توان بست چو بندى ميان گويم در خانه اگر هست كس * بايدت از ترس بترسيد و بس چون‌كه نترسيدى و ماندى به‌جاى * راهنمايى كندت فكر و راى فكر ، تو را راهنمايى كند * هم عملت عقده‌گشايى كند فكر و عمل در تو چو شد كارگر * مىنهدت تاج كرامت به سر خيز و از اين بيش به ذلّت مپاى * دست بزن بازوى همّت گشاى بوالهوسى بيهُده كارى چرا * جان عزيز اين همه خوارى چرا تا كى و تا چند سرافكندگى * مرگ بود بهتر از اين زندگى زندگى آنگاه شود خوشگوار * كش نكند نام تو ننگين به عار چيست از اين عار نكوهيده‌تر * كز پى هر باد شوى دربه‌در غافل از انديشه و رفتار خويش * بىخبر از مقصد و از كار خويش پاى ثبات آر ، به دامان چو كوه * تا كه ز هربار نگردى ستوه چونكه عمل فكر تو را گشت يار * زود توانى كه شوى رستگار

انسان باشد گزيده گوهر خلقت

مرد هنر را بلند خواست چو يزدان * پشت قوى سازدش به قوّت ايمان قوّت و ايمان و عزم راسخ آنگاه * فكرى از انوار معرفت شده تابان قوّت نفس و ثبات و همّت عالى * خاطرى از پرتو نشاط فروزان جمع شود چونكه اين فضائل در مرد * چرخش چون سر بپيچد از خط فرمان سستى و ضعف اراده است كه سازد * مرد جبان را ز حادثات هراسان ور نه چسان چرخ را رسد كه نمايد * مرد قوى را ضعيف و سربه‌گريبان ؟
* *
چرخ چو باشد بجز ، مدارى موهوم * ز اختر سيّاره گرد شمس نمايان