گر شدى از ضعف و زبونى نزار * جمله ز خود ، دان و دمى هوش دار
غول ره و اهرمن جان تو * نيست بجز يأس به يزدان تو
كيست بجز يأس كه روحت فسرد * جوهر مردانگىات نيز برد
تا برسد بر تو از اين ديوبند * همچو سليمان به طلسمش ببند
عزم و اراده است طلسمش كز آن * ديو توان بست چو بندى ميان
گويم در خانه اگر هست كس * بايدت از ترس بترسيد و بس
چونكه نترسيدى و ماندى بهجاى * راهنمايى كندت فكر و راى
فكر ، تو را راهنمايى كند * هم عملت عقدهگشايى كند
فكر و عمل در تو چو شد كارگر * مىنهدت تاج كرامت به سر
خيز و از اين بيش به ذلّت مپاى * دست بزن بازوى همّت گشاى
بوالهوسى بيهُده كارى چرا * جان عزيز اين همه خوارى چرا
تا كى و تا چند سرافكندگى * مرگ بود بهتر از اين زندگى
زندگى آنگاه شود خوشگوار * كش نكند نام تو ننگين به عار
چيست از اين عار نكوهيدهتر * كز پى هر باد شوى دربهدر
غافل از انديشه و رفتار خويش * بىخبر از مقصد و از كار خويش
پاى ثبات آر ، به دامان چو كوه * تا كه ز هربار نگردى ستوه
چونكه عمل فكر تو را گشت يار * زود توانى كه شوى رستگار
انسان باشد گزيده گوهر خلقت
مرد هنر را بلند خواست چو يزدان * پشت قوى سازدش به قوّت ايمان
قوّت و ايمان و عزم راسخ آنگاه * فكرى از انوار معرفت شده تابان
قوّت نفس و ثبات و همّت عالى * خاطرى از پرتو نشاط فروزان
جمع شود چونكه اين فضائل در مرد * چرخش چون سر بپيچد از خط فرمان
سستى و ضعف اراده است كه سازد * مرد جبان را ز حادثات هراسان
ور نه چسان چرخ را رسد كه نمايد * مرد قوى را ضعيف و سربهگريبان ؟
* *
چرخ چو باشد بجز ، مدارى موهوم * ز اختر سيّاره گرد شمس نمايان