خلق گويندم چرا هوش تو از سر كرد رم * برد عقل و هوش و دانش از من آن هشيار يار
تارى از زلفش صبا با خود به تاتار ، ار برد * روز را سازد به چشم مردم تاتار تار
بىگل رخسار آن گلزار خوبى دائما * با فغان و نالهام چون مرغ در گلزار زار
لعبتان ماهمنظر گرچه در فرخار هست * هست پيش دلبر من لعبت فرخار ، خار
ماه من عنبرفروشان را همىماند « شباب » * زان كه بر دوشش بود از زلف عنبربار ، بار
دعوى سليمانى
خلق اگر در عيد قربان برّه قربانى كنند * عاشقان ، جان ، برخى جانان بهآسانى كنند
در بر عشّاق جان باشد متاعى بس سبك * كافرند ار يار خواهد جان گرانجانى كنند
ديده و دل هر دو جاى توست مپسند از وفا * كاين دو جا از گريه و غم رو به ويرانى كنند
بر رخ روشن پريشان تيره زلفت را مكن * تا پريشانان ، كم اظهار پريشانى كنند
گر تو ليلىوش ز رخ برقع براندازى يقين * همچو مجنون خويش را جمعى بيابانى كنند
بر سخندانان روا باشد ملامت مهر را * با رخت تشبيه اگر از روى نادانى كنند
يوسف مصر جمالى در فراقت عيب نيست * عاشقان گر گريه همچون پير كنعانى كنند
خاتمى از لب تو را باشد كه بر او خسروان * دست اگر يابند دعوى سليمانى كنند
هندوى آتشپرست خال و چشم كافرت * ترسم آخر رخنه در دين مسلمانى كنند
با خيال چشمباداميت مرتاضان همى * قوت خود بادام را در ترك حيوانى كنند
شكّرين لعل تو را شك نيست كز بىدانشيست * گر كسان تشبيه با ياقوت رمّانى كنند
عقل و كمال
هر بنده را كه داور يكتا كمال داد * فرخنده نعمتى كه ندارد زوال داد
مال و منال زينت دنيا بود و ليك * شاد آن كسى كه زيب وجود از كمال داد
عقل و كمال زينت مَردند و هركه را * ايزد گر اين دو داد نكوتر خصال داد
هشدار تا جهان نفريبد تو را به مال * كو خود فريب نوع بشر را به مال داد
دنيا و نعمتش چو ظلالند يا خيال * عاقل چگونه دل به ظلال و خيال داد
فتّانهايست دلبر دنيا كه با فسون * عشّاق را فريب به حسن و جمال داد