تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1913

مساهمون:

ص١٩١٣
خلق گويندم چرا هوش تو از سر كرد رم * برد عقل و هوش و دانش از من آن هشيار يار تارى از زلفش صبا با خود به تاتار ، ار برد * روز را سازد به چشم مردم تاتار تار بىگل رخسار آن گلزار خوبى دائما * با فغان و ناله‌ام چون مرغ در گلزار زار لعبتان ماه‌منظر گرچه در فرخار هست * هست پيش دلبر من لعبت فرخار ، خار ماه من عنبرفروشان را همىماند « شباب » * زان كه بر دوشش بود از زلف عنبربار ، بار

دعوى سليمانى

خلق اگر در عيد قربان برّه قربانى كنند * عاشقان ، جان ، برخى جانان به‌آسانى كنند در بر عشّاق جان باشد متاعى بس سبك * كافرند ار يار خواهد جان گران‌جانى كنند ديده و دل هر دو جاى توست مپسند از وفا * كاين دو جا از گريه و غم رو به ويرانى كنند بر رخ روشن پريشان تيره زلفت را مكن * تا پريشانان ، كم اظهار پريشانى كنند گر تو ليلىوش ز رخ برقع براندازى يقين * همچو مجنون خويش را جمعى بيابانى كنند بر سخندانان روا باشد ملامت مهر را * با رخت تشبيه اگر از روى نادانى كنند يوسف مصر جمالى در فراقت عيب نيست * عاشقان گر گريه همچون پير كنعانى كنند خاتمى از لب تو را باشد كه بر او خسروان * دست اگر يابند دعوى سليمانى كنند هندوى آتش‌پرست خال و چشم كافرت * ترسم آخر رخنه در دين مسلمانى كنند با خيال چشم‌باداميت مرتاضان همى * قوت خود بادام را در ترك حيوانى كنند شكّرين لعل تو را شك نيست كز بىدانشيست * گر كسان تشبيه با ياقوت رمّانى كنند

عقل و كمال

هر بنده را كه داور يكتا كمال داد * فرخنده نعمتى كه ندارد زوال داد مال و منال زينت دنيا بود و ليك * شاد آن كسى كه زيب وجود از كمال داد عقل و كمال زينت مَردند و هركه را * ايزد گر اين دو داد نكوتر خصال داد هشدار تا جهان نفريبد تو را به مال * كو خود فريب نوع بشر را به مال داد دنيا و نعمتش چو ظلالند يا خيال * عاقل چگونه دل به ظلال و خيال داد فتّانه‌ايست دلبر دنيا كه با فسون * عشّاق را فريب به حسن و جمال داد