چه دشمنيست ندانم به جان دوست رقيب * ز اشك چشم من و دود آه من شاد است
فداى خانه به دوش عاشقى كه فصل بهار * ز فرش سبزه و از چتر نارون شاد است
دلم شكست نگاهش مگر خليل چه من * به بت شكستن آن يار بُتشكن شاد است
نرنجم از تو چه شيرين چه تلخ زان كه دلم * به يكسخن كه برآيد از آن دهن شاد است
ز نكهت سخن است و فضاى انجمن است * اگر به گل دلم از ساحت چمن شاد است
چه « شايگان » سهطلاقه عروس دهر كه كرد * برهنهاى كه به يك تاى پيرهن شاد است
بناى عشق
لالهرويانى كه دل در عشق محرم كردهاند * سينهء عشّاق را با داغ مرحم كردهاند
از علايق شو مجرّد ، بين كه عيسىمشربان * جاى در پيراهن بىدرز مريم كردهاند
در خرابآباد دنيا صحبت از دارا چه سود * جام را چيست ، وقف قصّه جم كردهاند
گفتگوهاى محبّت با هوسبازى جداست * كى بناى عشق را با عقل محكم كردهاند
كار عاشق را مگر شالوده از غم ريختند * كاينچنين چنين با محنتش پيوسته همدم كردهاند
پيش محراب دو ابروى نگار ما بود * گر كه نه طاق شبستان فلك خم كردهاند
تا نگردى همنشين با خار ، اى گل در چمن * پيش رويت وصف روى يار من كم كردهاند
از چه شد جمعيّت خاطر پريشان « شايگان » * كاروبارم را مگر زان زلف درهم كردهاند
ملك سخن
شكر خدا كه كناره ز دنيا گرفتهايم * نام و نشان ز مكتب عقبا گرفتهايم
در شاهراه عشق و وفا خانه ساختيم * يعنى كه جا به كوى تولّا گرفتهايم
تا داغ بندگى به دلوجان نهادهايم * دلخون چو لاله دامن صحرا گرفتهايم
زان لعل مىپرست چه گشتيم مستمست * ساقى دگر كناره ز صهبا گرفتهايم
روى نياز كرده به درگاه بىنياز * بىبُعد قرب شاهد يكتا گرفتهايم
در عاشقى شديم چنان شهره كز و داد * در دادگاه مهر وى امضا گرفتهايم
از تير آه ، خصم دنى را فكندهايم * وز ناله ره به خاره و خارا گرفتهايم
پرهيز كردهايم اگر از نفس دون مدام * از وى عنان به شورش و غوغا گرفتهايم
پيك اميد داد نويدى به « شايگان » * ملك سخن به منطق گويا گرفتهايم