تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1914

مساهمون:

ص١٩١٤
بر پشت نفس بار ملامت نمود حمل * كو دل بدين عجوزهء خوش خطّ و خال داد زنهار زين عروس كه هر لحظه با يكيست * نپذير وقتى ار به تو وعده وصال داد بىخاطر مكدّر و بىرنج جان و تن * كس را نه قرص نان و نه آبى زلال داد پاليزبان دهر ز جاليز خود به كس * هرگز نداده ميوه اگر داد كال داد از بن برآر ريشهء آمال ، كاين درخت * دهقان خويش را ثمر آخر ملال داد مست از مى غرور مشو زان كه اين شراب * هركس چشيد عاقبتش انفعال داد گنج كفاف جوى و قناعت كه هركه يافت * او را نتيجه‌هاى نكو بالمآل داد

گريه و خنده

چنان كه ابرو گل اندر بهار گريد و خندد * دل من و لبت اى گل‌عذار گريد و خندد به بينوايى فصل خزان و شادى گل * شگفت نيست گر ابر بهار گريد و خندد دلم به سينه گه از درد يار و گه به امّيدى * كز آن نگار شود كامكار گريد و خندد به روزگار من و وعده‌هاى وصل دروغى * كه يار مىدهدم روزگار گريد و خندد ز هجر يار و به بدعهدى جهان پس مردن * روان پاك من اندر مزار گريد و خندد به دار اگر بكشندم به جرم عشق حبيبم * به پايدارى من پاىِ دار گريد و خندد كسى كه همچو منش با پرى بود سر الفت * يقين « شباب » كه ديوانه‌وار گريد و خندد

قسمتى از يك چكامه

دل دجله دجله خون شده از هجر آن نگار * وز ديده قطره قطره فروريخت بر عذار زان دجله دجله ، دجلهء بغداد رشحه‌اى * زان قطره قطره ، قطرهء آموست در شمار بنمود حلقه حلقه چو گيسوى پرشكن * بگشود عقده عقده چو از زلف مشكبار زان حلقه حلقه ، حلقهء مرا بر به گوش كرد * زان عقده عقده ، عقدهء مرا زد همى به كار گر عضو عضو پيكر من بگسلد ز هم * بر جزء جزء هستى من گر زند شرار زان عضو عضو ، عضوى زان نگسلد اميد * زان جزء جزء ، جزئى از او كى كند كنار گل دسته‌دسته بسته كه اين روى دل‌فروز * مو توده توده كرده كه اين نافهء تتار زان دسته‌دسته ، دستهء گل خار در نظر * زان توده توده ، تودهء مشك است شرمسار بر دل‌فروز چهرهء او دانه دانه خال * در جانگه ز عارض او شعله شعله نار