اى خوابهاى مستى و احلام دلنواز * از چيست رفتهايد و نياييد هيچ باز ؟
اى روزگار زودگذر ، اندكى درنگ * تا چند شهد وجد ، به كامم كنى شرنگ ؟
تا چند بر سبوى نشاطم زنى تو سنگ ؟ * اى شاهد طرب كه نيايى دگر به چنگ
جايى كجاست خوبتر از دامن منت ؟ * از من مشو گريزان ، دستم به دامنت
عمرى گذشت ، ليك ندانم چسان گذشت * افسانهء حيات ، چو خوابى گران گذشت
عهد شباب ، همچو گل بوستان گذشت * عيش و اميد بود ، هم اين و هم آن گذشت
شد روزگار شادى من پى سپر ، دريغ ! * فانيست زندگانى نوع بشر ، دريغ !
آن طرهء سياه كه بر عارض سپيد * مىداد از بهشت برازندگى نويد
اين رفت از ميانه و آن گشت ناپديد * وان قامت كشيدهء چون سرو من خميد
اى خاطرات خرّم و خوش ، بر شما درود ! * اى عهد عشق و مستى ، از من تو را درود !
. . . رجحان و تفوّق
هركس كه در اين ملك ندانست تملّق * آمال وى البتّه نيابند تحقّق
از صدق و صفا دور شو اى دوست در ايران * تا هرچه ببينى به تو گويند تملّق
مىدار همى دست طمع باز ، چو چنگال * تا پر شودت كام ز هر چيز ، چو قاشق
ناپاكى و بىدانشى و رشوه و بيداد * اينهاست كنون موجب رجحان و تفوّق
شد دستخوش آتش بيداد هرآنكس * مانند طلا نرم شد و يافت تورّق