تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1908

مساهمون:

ص١٩٠٨
همواره به سر مىخوردش سنگ حوادث * در كلّهء هركس كه بود مغز چو فندق افتاده كنون كشور ما در كف قومى * كز دست فقيران بربايند تصدّق اين‌ها كه به مجلس بنمايند تجمّع * خواهند ميان من و سركار تفرّق كارى ننمايند پس از فكر و تأمّل * يك حرف نگويند پس از غور و تعمّق آن رند كه با ما سخن از حبّ وطن گفت * با خارجيان سخت بورزيد تعشّق چون قافيه تنگ است نگيريد ز من عيب * افكارم از اين بيش نكردند توفّق

دفاع از كچلى

سر حقير شد از ظلم روزگار كچل * به غير موى چه خواهد ز كردگار كچل مرا چه غصّه كه بينم بدون استثنا * بود هميشه سر هر زمامدار كچل كچل هميشه بود شادمان در اين دنيا * كه هست صاحب اقبال سازگار كچل وزد هميشه به مغز سرش نسيم صبا * به طرف گلشن و در موسم بهار كچل نه غصّه مىخورد از بهر ريزش موها * نه مىشود ز سفيدى مو فكار كچل نه منّتى كشد از شيشه‌هاى بريانتين * نه شانه هست به نزدش بزرگوار كچل نه پول او به هدر مىرود پى « اصلاح » * نه موى او شود از باد ، سيخ‌وار كچل اگر بود كچلى عيب ، پس خدا ز چه روى * نموده خلق به هر گوشه و كنار كچل نبوده نابغه‌اى تاكنون سرش مودار * هميشه هست سر شخص هوشيار كچل از آن سبب بود آيينه اين‌چنين روشن * كه نيست مويش و گرديده آشكار كچل نداشت شاعر بيچاره زحمت تشبيه * به مار و عقرب اگر بود زلف يار كچل به نزد بنده بود چونكه « موى » همچون « پشم » * ز فكر پشم نبايد شود نزار كچل