تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1903

مساهمون:

ص١٩٠٣

آن كاو حديث . . .

اشكم ، كه روزگار ز چشمش فشانده است * گردم ، كه چرخ از پروبالش تكانده است هستم نگين حسرت انگشتر وجود * من آن خسم كه موج به ساحل رسانده است آهم ز سينهء فلك افتاده‌ام برون * نعلم كه دل به آتش حسرت نشانده است آن كاروانىام كه ز پا اوفتاده‌ام * آن قايقم كه راه نجاتم نمانده است آن لاله‌ام كه داغ جداييست بر دلم * كارم وفا و مهر بدينجا كشانده است آن رهرو ز مسجد و ميخانه رانده‌ام * بختم مرا ز هر در امّيد رانده است آگه ز سوز و محنت « شاهين » كجا بود * آن كاو حديث عشق و محبّت نخوانده است

معاينه

گر نامه‌ام نمىرسد اى گل به دست تو * هرگز گمان مبر كه فراموش گشته‌اى گر نغمه‌ام نمىرسد اينك به گوش تو * عيبم مكن ، مگو ز چه خاموش گشته‌اى بر بخت من نگه كن و امّا ز من مپرس * بهر چه سر به پاى سيه‌پوش گشته‌اى بر من مده تو نسبت مىخوارگى مگو * مى خورده‌اى چقدر ؟ كه مدهوش گشته‌اى طعنه مزن كه باز كجا بوده‌اى كجا * محو كدام دلبر لب‌نوش گشته‌اى جانا به من مگو ز چه دلتنگى اين‌چنين * با درد و غم چرا تو هم‌آغوش گشته‌اى از من مپرس اين همه بنگر در آينه * تا كرده باشى از من دلخون معاينه

رباعيات

گل نيست متاعم كه به بازار برم * زر نيست كه با آن گلى از باغ خرم خاريست درآورده‌ام از پاى دلم * بر خاك رهت مىنهم و مىگذرم
* * *
چشم سيهت ربوده ايمانم را * طرز نگهت مىطلبد جانم را معلوم نشد مىكشد آخر به كجا * گيسوى تو اين دل پريشانم را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1903 | سيد محمد باقر برقعى