آن كاو حديث . . .
اشكم ، كه روزگار ز چشمش فشانده است * گردم ، كه چرخ از پروبالش تكانده است
هستم نگين حسرت انگشتر وجود * من آن خسم كه موج به ساحل رسانده است
آهم ز سينهء فلك افتادهام برون * نعلم كه دل به آتش حسرت نشانده است
آن كاروانىام كه ز پا اوفتادهام * آن قايقم كه راه نجاتم نمانده است
آن لالهام كه داغ جداييست بر دلم * كارم وفا و مهر بدينجا كشانده است
آن رهرو ز مسجد و ميخانه راندهام * بختم مرا ز هر در امّيد رانده است
آگه ز سوز و محنت « شاهين » كجا بود * آن كاو حديث عشق و محبّت نخوانده است
معاينه
گر نامهام نمىرسد اى گل به دست تو * هرگز گمان مبر كه فراموش گشتهاى
گر نغمهام نمىرسد اينك به گوش تو * عيبم مكن ، مگو ز چه خاموش گشتهاى
بر بخت من نگه كن و امّا ز من مپرس * بهر چه سر به پاى سيهپوش گشتهاى
بر من مده تو نسبت مىخوارگى مگو * مى خوردهاى چقدر ؟ كه مدهوش گشتهاى
طعنه مزن كه باز كجا بودهاى كجا * محو كدام دلبر لبنوش گشتهاى
جانا به من مگو ز چه دلتنگى اينچنين * با درد و غم چرا تو همآغوش گشتهاى
از من مپرس اين همه بنگر در آينه * تا كرده باشى از من دلخون معاينه
رباعيات
گل نيست متاعم كه به بازار برم * زر نيست كه با آن گلى از باغ خرم
خاريست درآوردهام از پاى دلم * بر خاك رهت مىنهم و مىگذرم
* * *
چشم سيهت ربوده ايمانم را * طرز نگهت مىطلبد جانم را
معلوم نشد مىكشد آخر به كجا * گيسوى تو اين دل پريشانم را