تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1901

مساهمون:

ص١٩٠١
گرچه رنگ خنده بر لبهاى من ننشست آنى * دل چرا خون مىخورى ؟ اين ديدهء گريان كه دارم گر نصيب من نشد آب حيات از لعل نوشش * دولت سوز ابد در آتش حرمان كه دارم گر نشد پايم رسد بر منزل مقصود غم نيست * قسمت غرقه شدن در بحر پرطوفان كه دارم گر طبيبم چارهء دردم نمىسازد ، نسازد * من كه با ياد لبش امّيد بر درمان كه دارم گرچه يك‌دم سرخوش از پيمانهء وصلش نگشتم * جام دل لبريز از خونابه زان پيمان كه دارم گوهر وصلش نشد گيرم نصيبم دل چه نالى * از فراقش دامنى پرلؤلؤ و مرجان كه دارم اين‌قدر بى خود مترسانم ز روز حشر داور * زاهدا گيرم گنهكارم ، ولى ايمان كه دارم صيد آن كبك درى گيرم نشد شاهين ميسّر * دولت جان باختن در راه آن جانان كه دارم

شمع سحر

شمع سحرم طاقت آه سحرم نيست * محوم به يكى باد به گيتى اثرم نيست گه روى مزار اشك‌فشان گاه به بزمم * از هر دو نصيبم بجز اشك بصرم نيست زندانى فانوسم و يا نذر امامم * در هر دو مقامم بجز آتش به سرم نيست شبها همه‌شب تا به سحر سوزم و گريم * جز مرگ به تالاب وجودم دگرم نيست بر ميكده و مسجد وقف است وجودم * جز سوختن اندر دل دريا هنرم نيست تا جان برهانم ز كف هستى موهوم * راهى به فرارم جز از اين رهگذرم نيست دردم همه از سوز دلم نيست از اين است * هيچ ارزشى اندر بر اهل نظرم نيست يخ مىزند آب سخن از سردى آهم * هرچند بجز شعله لباسى به برم نيست « شاهينم » و چون شمع به سوز و به گدازم * حاصل ز وجود خود از اين بيشترم نيست