گرچه رنگ خنده بر لبهاى من ننشست آنى * دل چرا خون مىخورى ؟ اين ديدهء گريان كه دارم
گر نصيب من نشد آب حيات از لعل نوشش * دولت سوز ابد در آتش حرمان كه دارم
گر نشد پايم رسد بر منزل مقصود غم نيست * قسمت غرقه شدن در بحر پرطوفان كه دارم
گر طبيبم چارهء دردم نمىسازد ، نسازد * من كه با ياد لبش امّيد بر درمان كه دارم
گرچه يكدم سرخوش از پيمانهء وصلش نگشتم * جام دل لبريز از خونابه زان پيمان كه دارم
گوهر وصلش نشد گيرم نصيبم دل چه نالى * از فراقش دامنى پرلؤلؤ و مرجان كه دارم
اينقدر بى خود مترسانم ز روز حشر داور * زاهدا گيرم گنهكارم ، ولى ايمان كه دارم
صيد آن كبك درى گيرم نشد شاهين ميسّر * دولت جان باختن در راه آن جانان كه دارم
شمع سحر
شمع سحرم طاقت آه سحرم نيست * محوم به يكى باد به گيتى اثرم نيست
گه روى مزار اشكفشان گاه به بزمم * از هر دو نصيبم بجز اشك بصرم نيست
زندانى فانوسم و يا نذر امامم * در هر دو مقامم بجز آتش به سرم نيست
شبها همهشب تا به سحر سوزم و گريم * جز مرگ به تالاب وجودم دگرم نيست
بر ميكده و مسجد وقف است وجودم * جز سوختن اندر دل دريا هنرم نيست
تا جان برهانم ز كف هستى موهوم * راهى به فرارم جز از اين رهگذرم نيست
دردم همه از سوز دلم نيست از اين است * هيچ ارزشى اندر بر اهل نظرم نيست
يخ مىزند آب سخن از سردى آهم * هرچند بجز شعله لباسى به برم نيست
« شاهينم » و چون شمع به سوز و به گدازم * حاصل ز وجود خود از اين بيشترم نيست