تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1900

مساهمون:

ص١٩٠٠
فلك با من سرِ جنگ است تا جانى به تن دارم * زمان با مرگ من اين جنگ را پايان نمىسازد بسان شمع آتش بر سر و اشكم به دامان است * رها از چنگ خود محنت مرا دامان نمىسازد خدا كارى بكن كز چنگ هستى جان برون آرم * هواى زندگى ديگر مرا با جان نمىسازد نمىارزد به چيزى ديگر اين خون گشته دل « شاهين » * كه پيمانه نمىگيرد كه با پيمان نمىسازد

بيچاره من كه . . .

غم پا برون نمىكشد از خانه‌ام هنوز * صد جا شكسته خاطر چون شانه‌ام هنوز ذرّات هستىام همه مشتاق سوز توست * در آرزوى دولت پروانه‌ام هنوز خال لبت نمىرود از ياد من دمى * همچون كبوترى پى آن دانه‌ام هنوز زنجير زلف وا مكن از پاى هستىام * رحمى بكن به خلق كه ديوانه‌ام هنوز پاى قدح بسان صراحى به سجده‌ام * از جان مريد باده و پيمانه‌ام هنوز تا غنچهء دلم چو گل صبح وا شود * محتاج يك تبسّم جانانه‌ام هنوز در آرزوى نشئه يك بوسه ز آن لبم * دل مىكشد به جانب ميخانه‌ام هنوز وامانده‌ام به ملك ادب همچو يوسفى * گنجم ولى به گوشهء ويرانه‌ام هنوز « شاهينم » و ز يار ، وفا مىكنم طلب * بيچاره من كه دلخوش افسانه‌ام هنوز

گر ندارم . . .

گر ندارم دلبرى دل از غمش ويران كه دارم * گر ندارم غم‌گسارى تير غم بر جان كه دارم گر ز خورشيد محبّت جان من يك‌دم نشد گرم * بر دل‌وجان شعله‌ها از آتش هجران كه دارم گرچه هرگز دست من بر زلف افشانش نشد بند * صد گره در كار از آن گيسوى عطرافشان كه دارم