فلك با من سرِ جنگ است تا جانى به تن دارم * زمان با مرگ من اين جنگ را پايان نمىسازد
بسان شمع آتش بر سر و اشكم به دامان است * رها از چنگ خود محنت مرا دامان نمىسازد
خدا كارى بكن كز چنگ هستى جان برون آرم * هواى زندگى ديگر مرا با جان نمىسازد
نمىارزد به چيزى ديگر اين خون گشته دل « شاهين » * كه پيمانه نمىگيرد كه با پيمان نمىسازد
بيچاره من كه . . .
غم پا برون نمىكشد از خانهام هنوز * صد جا شكسته خاطر چون شانهام هنوز
ذرّات هستىام همه مشتاق سوز توست * در آرزوى دولت پروانهام هنوز
خال لبت نمىرود از ياد من دمى * همچون كبوترى پى آن دانهام هنوز
زنجير زلف وا مكن از پاى هستىام * رحمى بكن به خلق كه ديوانهام هنوز
پاى قدح بسان صراحى به سجدهام * از جان مريد باده و پيمانهام هنوز
تا غنچهء دلم چو گل صبح وا شود * محتاج يك تبسّم جانانهام هنوز
در آرزوى نشئه يك بوسه ز آن لبم * دل مىكشد به جانب ميخانهام هنوز
واماندهام به ملك ادب همچو يوسفى * گنجم ولى به گوشهء ويرانهام هنوز
« شاهينم » و ز يار ، وفا مىكنم طلب * بيچاره من كه دلخوش افسانهام هنوز
گر ندارم . . .
گر ندارم دلبرى دل از غمش ويران كه دارم * گر ندارم غمگسارى تير غم بر جان كه دارم
گر ز خورشيد محبّت جان من يكدم نشد گرم * بر دلوجان شعلهها از آتش هجران كه دارم
گرچه هرگز دست من بر زلف افشانش نشد بند * صد گره در كار از آن گيسوى عطرافشان كه دارم