وعدهء وصل
قاصدى آمد ز جانان گفتمش دلبر چه گفت * گفت جان دارد تمنّا ، گفتمش ديگر چه گفت
گفت بعد از جان و دل آماج مژگانش كنم * گفتمش اين جسم و جان و دل بگو ديگر چه گفت
گفت بايد سر نهد اندر خط فرمان ما * گفتمش باشد قبولم از تن لاغر چه گفت
گفت جسم لاغرش را زير بار غم كشم * گفتمش اين هم به جان برگو ز چشم تر چه گفت
گفت بايد ديده را از هجر ما جيحون كند * گفتمش از وعدهء وصل آن پرىپيكر چه گفت
گفت بر وصلم موفق مىشود امّا به صبر * گفتمش صبرم ربود از لعل چون شكر چه گفت
گفت لعل شكرينم را به « شاطر » مىدهم * گفتمش حرفى ندارم از من مضطر چه گفت
آهستهآهسته
چو مطرب مىزند چنگ و رباب آهسته ، آهسته * تو هم جانا بده جامى شراب آهسته ، آهسته
همىخواهم كه برخيزى و بنشينى به دامانم * بگيرم از مه رويت نقاب آهسته ، آهسته
عرق چون ژاله غلطان بر عذار لالهات ديدم * به دل گفتم چكد از گل ، گلاب آهسته ، آهسته
به زير ابر گيسو آفتاب عارضت ماند * به شب آيد برون چون ماهتاب آهسته ، آهسته
اگر از پردهء گيسو عيان سازى رخ نيكو * كنى جسمى پريش از شيخ و شاب آهسته ، آهسته