گفتمش بوى زلف تو كه دهد ؟ * باد از بوستان دميد كه من
گفتمش كيست بى خود از رخ تو ؟ * گل به تن پيرهن دريد كه من
پريچهره
اى پريچهره ندانم كه ملك يا بشرى * كه بشر ز آب و گل است و تو ز جنس دگرى
سرّ عشق تو بگفتم كه نگويم با كس * چه كنم ز اشك دو چشمم كه كند پردهدرى
بىخبر مىگذرى بر من و ، اين مىكشدم * كه ندانى تو كه بر كشتهء خود مىگذرى
عيب پروانه مكن سوخت اگر ز آتش شمع * اى كه از حال دلسوختگان بىخبرى
عالم اى خامهء « سينا » ز تو شد شيرينكام * نتوانم قلمت گفت كه خود نيشكرى