سوداى وصال
مرا جز عاشقى جانا ، نباشد جرم و تقصيرى * چنين تقصير را جانا ، خطا باشد خطاگيرى
يقين اى بىوفا درس جفا جاى وفا خواندى * كه دائم در پى عاشقكشى در فكر تدبيرى
رخ زردم تبسّم آورد ، بر لعل ياقوتت * ندارد زعفران جانا به غير از خنده تأثيرى
ز هجرت كشور دل سربهسر گرديد ويرانه * كنون ويرانهام را از وصالت ساز تعميرى
اگر قصد هلاكم كردهاى با خنجر مژگان * نما تعجيل جايز نيست در اين كار تأخيرى
عجب دارم ز ترك چشم مستت فتنهانگيز است * ز ابرو از پى قتلم به كف بگرفته شمشيرى
به سوداى وصالت دادهام روح و روانم را * مرا از جان و دل جانا نمانده غير تصويرى
اسير زلف پرچينت دل سرگشته دارم من * بلى ديوانه را بايد به پا بندند زنجيرى
سزاوار است « شاطر » از فراقت روز و شب گويد * مرا عشقت جوانى را مبدّل كرده بر پيرى