دوش تا وقت سحر مونس و غمخوارى من * بجز از هجر رخت نالهء شبگير نبود
سالها رنج كشيدم به فراقت روانه * دل من قاتل آماجگه تير نبود
گندم خال تو در خلد رخت شيطان ديد * ور نه اندر پى آدم ره تزوير نبود
گفت « شاطر » ارَنى بهر تماشاى رخت * لنترانى ز تواش خواهش تقرير نبود
خدنگ غمزه
گفت گر يار منى بگذر ز جان گفتم به چشم * گفت بيرون كن ز دل عشق بتان گفتم به چشم
گفت بايد در كمند عشق من گردى اسير * گر تو خواهى طرّه عنبرفشان گفتم به چشم
گفت اندر هجر من بايد به جان صابر شوى * تا رسى اندر وصال جاودان گفتم به چشم
گفت اول گويمت بايد بجز از روى من * ديده بربندى ز روى گلرخان گفتم به چشم
گفت بايد از خدنگ غمزهام گردى هلاك * گر تو مفتونى بر اين تير و كمان گفتم به چشم
گفت با « شاطر » بگو « الصّبر مفتاح الفرج » * مىشوى آخر ز وصلم شادمان گفتم به چشم
در حيرتم
اى دل به حيرتم به زمانه ز كار خويش * كردم ز فرط جهل سيهروزگار خويش
روزى كه بود حسن جوانى مرا به تن * تأمين آتيه ننمودم ز كار خويش
بود آرزو مرا ز جهالت به روزگار * افعال زشت خويش كنم يادگار خويش
فهميدگى نبود خيالات فاسدم * سازم ز بخل دوست و دشمن شكار خويش
يكدم ز جهل منزجر از دوستان ولى * از جان مطيع مدّعى نابكار خويش
با دوستان مخالف و با دشمنان رفيق * « شاطر » بُد اين رويّه مرا شاهكار خويش