تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1896

مساهمون:

ص١٨٩٦
دوش تا وقت سحر مونس و غمخوارى من * بجز از هجر رخت نالهء شبگير نبود سالها رنج كشيدم به فراقت روانه * دل من قاتل آماجگه تير نبود گندم خال تو در خلد رخت شيطان ديد * ور نه اندر پى آدم ره تزوير نبود گفت « شاطر » ارَنى بهر تماشاى رخت * لن‌ترانى ز تواش خواهش تقرير نبود

خدنگ غمزه

گفت گر يار منى بگذر ز جان گفتم به چشم * گفت بيرون كن ز دل عشق بتان گفتم به چشم گفت بايد در كمند عشق من گردى اسير * گر تو خواهى طرّه عنبرفشان گفتم به چشم گفت اندر هجر من بايد به جان صابر شوى * تا رسى اندر وصال جاودان گفتم به چشم گفت اول گويمت بايد بجز از روى من * ديده بربندى ز روى گلرخان گفتم به چشم گفت بايد از خدنگ غمزه‌ام گردى هلاك * گر تو مفتونى بر اين تير و كمان گفتم به چشم گفت با « شاطر » بگو « الصّبر مفتاح الفرج » * مىشوى آخر ز وصلم شادمان گفتم به چشم

در حيرتم

اى دل به حيرتم به زمانه ز كار خويش * كردم ز فرط جهل سيه‌روزگار خويش روزى كه بود حسن جوانى مرا به تن * تأمين آتيه ننمودم ز كار خويش بود آرزو مرا ز جهالت به روزگار * افعال زشت خويش كنم يادگار خويش فهميدگى نبود خيالات فاسدم * سازم ز بخل دوست و دشمن شكار خويش يك‌دم ز جهل منزجر از دوستان ولى * از جان مطيع مدّعى نابكار خويش با دوستان مخالف و با دشمنان رفيق * « شاطر » بُد اين رويّه مرا شاهكار خويش