به عاقل ار بنمايى هلال ابرويت اى مه * همىنشيند و ديوانهوار گريد و خندد
براى ديدن يوسفرخيست كاين همه « سينا » * گهى ز شوق و گهى ز انتظار گريد و خندد
دل
زلف تو پريشان و پريشانتر از او دل * دين برده به آسانى و آسانتر از او دل
تا از چه نگشتند نثار قدم دوست * جان گشته پشيمان و پشيمانتر از او دل
چون غنچه همىخواهمت اى سرو گلاندام * خندان لبت از شادى و خندانتر از او دل
هر لحظه پى خندهء جام و لب لعلت * گريان به كفم شيشه و گريانتر از او دل
عقلم شده مجنون تو ، مجنونتر از او جان * هوشم شده حيران تو ، حيرانتر از او دل
شب تا به سحر ز آتش رخسار تو و شمع * سوزان شده پروانه و سوزانتر از او دل
چون خون ز تنور دل من جوش زند چشم * توفان كند از گريه و توفانتر از او دل
« سينا ز سر كوى بتان مىنتوان رفت * كور است گرانجان و گرانجانتر از او دل
. . . كه من
گفتمش گل رخش دميد كه من * گفتمش غنچه ، لب گزيد كه من
گفتمش كيست بنده قد تو ؟ * سرو از باغ سركشيد كه من
گفتمش ابروى تو را كه غلام * قامت ماه نو خميد كه من