بلبل دستانسراى نغمه برانگيخته * گنج فريدون ز دم بر سر گل ريخته
دل به گل از هرچه هست بسته و بگسيخته * گرنه گلش از ازل به عشق آميخته
از چه به شب تا سحر ناله كند زار ، زار * غاليهگون طوق بين كبك درى سر زده
دامن خود برچده بس به كمر برزده * ز قهقهه خندهاش طعنه به شكر زده
لعل لبش شد گواه گو ، مى احمر زده * چو پنجهء نوعروس پاى نموده نگار
پيك بهار آمده هدهدك خوشخبر * نامهء بلقيس گل خوش زده بر طرف سر
نامهبران بر زمين او به هوا رهسپر * ميان به خدمتگرى بسته و بگشاده پر
تا به سليمان باغ مژده دهد از بهار * سِحر مبين بايدت گفتهء « سينا » به عين
طبع خدادادهاش خامهء سحرآفرين * زير پى نظم او فرق سپهر برين
خرمن مه خوشهء عطاردش خوشهچين * تاج سخن را بود همچو در شاهوار « 1 »
گريد و خندد
نه شمع بيهُده هر شام تار گريد و خندد * به روزگار من و روى يار گريد و خندد
به برگ گل به چمن بين كه از ترشّح باران * چو از عرق رخ آن گلعذار گريد و خندد
بگير دامن صحرا و دست كبكخرامى * كه ابر و كبك بهر كوهسار گريد و خندد
ز خون چو ديدهء مجنون ز باده چون لب ليلى * به جام بين كه چسان آشكار گريد و خندد
چنين كه خون محبّان همىفروزد و ريزد * خوش آنكه تيغ تو در كارزار گريد و خندد
ز قتل من بودش غم ز فتح خويش سرورش * چو رستمى كه به اسفنديار گريد و خندد
هامش
( 1 ) - نيمى از اين مسمط نوشته نشده است .