تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1871

مساهمون:

ص١٨٧١

خار تشنه

چو خار تشنه ميان كوير پر ز غبارى * خوشم به بارش ابر سياه بارقه بارى نه رهسپار و نه راهى ، نه بانگ گاه‌به‌گاهى * نه روشناى پگاهى ، نه بارگاه و نه بارى نگاه تشنه لبم ، تن كشد به‌سوى سرابى * ببار بر سرم اى ابر پر ز بارقه ، بارى مبين به خاك سياهم ز دست رفته نظر كن * فلك به دوش من خسته جان نهاده چه بارى از آن شكوه و صفاى شكوفه‌زار جوانى * به شاخسار نگاهم نه برگ ماند و نه بارى به دشت عمر ، خزان پا نمىكشد ز كنارم * به جرم اينكه شكفتم به نوبهار دوبارى هنوز زنده‌ام اى ليلى زمانه چه گويى * كه از قبيلهء مجنون به‌جا نمانده تبارى

شب‌چراغ راه

به ظلمت شب هجرت چه پرده‌ها كه دريدم * سپيده سر نزد آخر مگر ز موى سپيدم فضاى راه تو پر شد ز بانگ رفتنت امّا * پيام آمدنت را ز رهروى نشنيدم تو را به دست فراموشى زمان نسپارم * كه نقش خاطره‌ات را به لوح سينه كشيدم سرشته ز آتش و دودم به مجمر غم عشقت * كه جز شراره به دلهاى عاشقان ندميدم به شوق روشنى رويت اى سپيده شادى * چه پرده‌ها كه ز شام سياه غم ندريدم به شادكامى عالم غم تو را نفروشم * كه اين متاع گران را به رايگان نخريدم نهال ياد تو را سالها به سينه نشاندم * اگرچه ميوهء آن را نچيدم و نچشيدم چگونه در غم عشق تو ديدنى شده حالم ؟ * خدا كند كه نبينى به ديده آنچه كه بديدم تو شب‌چراغ رهم بودى اى ستارهء تابان * چرا ز پرتو رويت نمىدهند نويدم ؟

باغ سوخته

دل حزين هزارى اسير مىسوزد * كه داغ تازهء اين باغ پير مىسوزد نشسته طفل نگاهم به سوك باغ گلى * كه دامنش به شكوه حرير مىسوزد ز چاك سينهء گل دود آه خيزد و خلق * گمان برند به گلشن عبير مىسوزد چگونه زار نگريم كه اين خزان ز ده باغ * توان و تاب مرا تا ضمير مىسوزد ؟ از آن به خاك سيه سر نهاده شاخهء تاك * كه تار و پودش از اين مرگ‌ومير مىسوزد دلى كه شد به بلا مبتلا چو من داند * كه مبتلاى بلا ، ناگزير ، مىسوزد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1871 | سيد محمد باقر برقعى