مىريزد عاقبت
يك روز برگ من
يك روز چشم من هم در خواب مىشود
زين خواب ، چشم هيچكسى را گريز نيست
امّا درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است
موج
شناور سوى ساحلهاى ناپيدا
دو موج رهگذر بوديم
دو موج همسفر بوديم .
گريز ما
نياز ما
نشيب ما
فراز ما
شتاب شاد ما ، توام
تلاش پاك ما ، باهم
چه جنبشها كه ما را بود روى پردهء دريا .
شبى در گردبادى تند روى قلهء خيزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ريخت مرواريد بىپيوندمان بر آب .
ازآنپس در پى همزاد ناپيدا
بر اين درياى بىخورشيد
كه روزى شبچراغش بود و مىتابيد
به هر ره مىروم نالان ، به هر سو مىدوم تنها .