تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1869

مساهمون:

ص١٨٦٩
مىريزد عاقبت يك روز برگ من يك روز چشم من هم در خواب مىشود زين خواب ، چشم هيچ‌كسى را گريز نيست امّا درون باغ همواره عطر باور من در هوا پر است

موج

شناور سوى ساحلهاى ناپيدا دو موج رهگذر بوديم دو موج هم‌سفر بوديم . گريز ما نياز ما نشيب ما فراز ما شتاب شاد ما ، توام تلاش پاك ما ، باهم چه جنبشها كه ما را بود روى پردهء دريا . شبى در گردبادى تند روى قلهء خيزاب رها شد او ز آغوشم جدا ماندم ز دامانش گسست و ريخت مرواريد بىپيوندمان بر آب . ازآن‌پس در پى همزاد ناپيدا بر اين درياى بىخورشيد كه روزى شب‌چراغش بود و مىتابيد به هر ره مىروم نالان ، به هر سو مىدوم تنها .