تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1868

مساهمون:

ص١٨٦٨
بىآنكه سركشد گل عصيانىاش ز خاك باور كنم كه دل روزى نمىتپد نفرين بر اين دروغ ، دروغ هراسناك پل مىكشد به ساحل آينده شعر من تا رهروان سرخوش ، از آن‌سو ، گذر كنند پيغام من به بوسهء لبها و دستها پرواز مىكنند باشد كه عاشقان به چنين پيك آشتى يك‌ره نظر كنند در كاوش پياپى لبها و دستهاست كاين نقش آدمى بر لوحهء زمان جاويد مىشود اين ذرّه‌ذرّه گرمى خاموش‌وار ما يك روز بىگمان سرمىزند ز جايى و خورشيد مىشود تا دوست دارىام تا دوست دارمت تا اشك ما به گونهء هم مىچكد ز مهر تا هست در زمانه يكى جان دوستدار كى مهر مىتواند ، نام مرا بروبد از ياد روزگار بسيار گل از كف من برده است باد امّا من غمين گلهاى ياد كس را پرپر نمىكنم من مرگ هيچ عزيزى را باور نمىكنم