بىآنكه سركشد گل عصيانىاش ز خاك
باور كنم كه دل
روزى نمىتپد
نفرين بر اين دروغ ، دروغ هراسناك
پل مىكشد به ساحل آينده شعر من
تا رهروان سرخوش ، از آنسو ، گذر كنند
پيغام من به بوسهء لبها و دستها
پرواز مىكنند
باشد كه عاشقان به چنين پيك آشتى
يكره نظر كنند
در كاوش پياپى لبها و دستهاست
كاين نقش آدمى
بر لوحهء زمان
جاويد مىشود
اين ذرّهذرّه گرمى خاموشوار ما
يك روز بىگمان
سرمىزند ز جايى و خورشيد مىشود
تا دوست دارىام
تا دوست دارمت
تا اشك ما به گونهء هم مىچكد ز مهر
تا هست در زمانه يكى جان دوستدار
كى مهر مىتواند ، نام مرا بروبد از ياد روزگار
بسيار گل از كف من برده است باد
امّا من غمين
گلهاى ياد كس را پرپر نمىكنم
من مرگ هيچ عزيزى را
باور نمىكنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1868
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٨٦٨