افسون سخن
سهيلى يا مهى يا شبچراغ معبر حورى ؟ * شكوه تابش خورشيد يا دريايى از نورى ؟
ظهور روح مريم در كليسا يا به معبدها * نشانى از تبار پاك مهرويان آشورى
به چشمانداز دلها جلوهاى از نقش رؤيايى * نگاه تشنهكامان را سرابى از ره دورى
سياهيهاى هستى را فروغ گاهوبيگاهى * سحرگاهى سپيدى مىزنى در شام ديجورى
خيال دلفريبت در بر مهتاب مىماند * به تار نازك ابريشم پيچيده در تورى
گهى پيدا ، گهى پنهان ، مگر حورى ، پرىزادى * كه گاه از پرده بيرونى و گه در پرده مستورى
به هر سويى فرستم قاصدى تنها تو مقصودى * به هر كويى نظر بر منظر اندازم تو منظورى
تو فرمان قضايى ، گر به دلها آتشافروزى * ندارى جرم و تقصيرى كه مأمورى و معذورى
به افسون سخن پيرانه سر پيراستم شعرى * كه تا محشر برانگيزم به جان عاشقان شورى
بخت رميده
شب نمنمك ز چشم سحر پا كشيده بود * شبنم در انتظار نگاه سپيده بود
قلب نسيم در گذر سبزهزارها * افتاده بود در تپش ازبس دويده بود
گوش فلك ز كنگره قصر آفتاب * آهنگ بار بستن شب را شنيده بود
بانگ رساى قهقهء كبك كوهسار * تا دشت پرشكوه غزالان رسيده بود
كلك بهار نقش نگاه پگاه را * از گردههاى نمنم باران كشيده بود
آن لحظهها كه روح شب از عمق درّهها * تا اوج بىنهايت گردون پريده بود