تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1866

مساهمون:

ص١٨٦٦
ورود تو را خلق آيين گرفت * ز مهر تو اين شهر آذين گرفت چو خورشيد در شب درخشيده‌اى * دل گرم بر سنگ بخشيده‌اى نبودى تو و هيچ اميدى نبود * شبان سيه را سپيدى نبود نه سو روى اختر نه چشم چراغ * نه از چشمهء آفتابى سراغ فروبرده سردرگريبان همه * به گل‌سايهء شمع ، پيچان همه به ياد تو بس عشق مىباختند * همه قصّهء درد مىساختند : « كه رستم به افسون ز شهنامه رفت * نماند آتشى ، درد بر خامه رفت » « جهان تيره شد رنگ پروا گرفت * به دل تخمهء نيستى پا گرفت » « به رخسار گل خون چو شبنم نشست * چه گلها كه بر شاخهء تر شكست » « بدى آمد و نيكى از ياد برد * درخت گل سرخ را باد برد » « هياهوى مردانه كاهش گرفت * سراپردهء عشق آتش گرفت » « گه آوا در اين شهر آرام بود * سرود شهيدان ناكام بود » « سمند بسى گرد از راه ماند * بسى بيژن مهر در چاه ماند » « سياووش‌ها كشت افراسياب * و ليكن تكانى نخورد آب از آب » « دريغا ز رستم كه در جوش نيست * مگر ياد خون سياووش نيست ؟ »
* *
عزيزا ، نه من مرد رزم‌آورم * يكى شاعر دوستىپرورم ز تو دل فروغ جوانى گرفت * سرودم ره پهلوانى گرفت ببخشا سخن گر درازا كشيد * كه مهرت عنان از كفم وا كشيد در و دم تو را باد بدرود هم * يكى مانده بشنو تو از بيش و كم كه مردى نه در تندى تيشه است * كه در پاكى جان و انديشه است

مه

مه بر سر خاربوته‌ها كاكل بست * لغزيد ز كوه و درّه‌ها را پل بست پيچيد به گِرد جنگل ابريشم‌وار * يك دسته‌گل بهارى بىگل بست