ورود تو را خلق آيين گرفت * ز مهر تو اين شهر آذين گرفت
چو خورشيد در شب درخشيدهاى * دل گرم بر سنگ بخشيدهاى
نبودى تو و هيچ اميدى نبود * شبان سيه را سپيدى نبود
نه سو روى اختر نه چشم چراغ * نه از چشمهء آفتابى سراغ
فروبرده سردرگريبان همه * به گلسايهء شمع ، پيچان همه
به ياد تو بس عشق مىباختند * همه قصّهء درد مىساختند :
« كه رستم به افسون ز شهنامه رفت * نماند آتشى ، درد بر خامه رفت »
« جهان تيره شد رنگ پروا گرفت * به دل تخمهء نيستى پا گرفت »
« به رخسار گل خون چو شبنم نشست * چه گلها كه بر شاخهء تر شكست »
« بدى آمد و نيكى از ياد برد * درخت گل سرخ را باد برد »
« هياهوى مردانه كاهش گرفت * سراپردهء عشق آتش گرفت »
« گه آوا در اين شهر آرام بود * سرود شهيدان ناكام بود »
« سمند بسى گرد از راه ماند * بسى بيژن مهر در چاه ماند »
« سياووشها كشت افراسياب * و ليكن تكانى نخورد آب از آب »
« دريغا ز رستم كه در جوش نيست * مگر ياد خون سياووش نيست ؟ »
* *
عزيزا ، نه من مرد رزمآورم * يكى شاعر دوستىپرورم
ز تو دل فروغ جوانى گرفت * سرودم ره پهلوانى گرفت
ببخشا سخن گر درازا كشيد * كه مهرت عنان از كفم وا كشيد
در و دم تو را باد بدرود هم * يكى مانده بشنو تو از بيش و كم
كه مردى نه در تندى تيشه است * كه در پاكى جان و انديشه است
مه
مه بر سر خاربوتهها كاكل بست * لغزيد ز كوه و درّهها را پل بست
پيچيد به گِرد جنگل ابريشموار * يك دستهگل بهارى بىگل بست