خواب
ديدم كه چكيد خوشهء پروينم * پر ريخت نهالكم گل سيمينم
بيدار شدم ، شمع تكاپو مىكرد * شب بود و تو رفته بودى از بالينم
باور نمىكنم
باور نمىكند دل من ، مرگ خويش را
نه ، نه من اين يقين را باور نمىكنم
تا همدم من است نفسهاى زندگى
من با خيال مرگ دمى سر نمىكنم
آخر چگونه گل خس و خاشاك مىشود
آخر چگونه اين همه رؤياى نونهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
مىپژمرد به جان من و خاك مىشود
در من چه وعدههاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اينها چه مىشود
آخر چگونه اين همه عشّاق بىشمار
آواره از ديار
يك روز بىصدا
در كورهراهها همه خاموش مىشوند
باور كنم كه دختركان سپيدبخت
بىوصل و نامراد
بالاى بامها و كنار دريچهها
چشمانتظار يار ، سيهپوش مىشوند ؟
باور كنم كه عشق نهان مىشود به گور