تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1865

مساهمون:

ص١٨٦٥

زندگى

چه سپيد كوهسارى چه سياه ماهتابى * نرسد به گوش ، جز زارى و شيون عقابى همه درّه‌هاى وحشت به كمين من نشسته * نه مقدّرم درنگى ، نه ميسّرم شتابى به اميد همزبانى به سكوت ، نعره كردم * نه بيامدم طبيبى كه گمان برم جوابى همه لاله‌هاى اين كوه ز داغ دل فسردند * چو نكرد صخره رحمى ، چو نداد چشمه آبى بنشين دل هوايى ! كه بر آسمان اين شب * ندميد اخترى ، كاو بشكست چون شهابى به سپهر ديدگاهم به كرانهء نگاهم * نه بود به شب شكافى و نه از سحر سرابى تن من گداخت در تب عطشى شكافتم لب * « سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابى »

دور از ديار

برخيز و مى بريز ، كه پاييز مىرسد * بشتاب ، اى نگار ! كه غم نيز مىرسد يك روز در بهار وطن سرخوش و كنون * دور از ديار و يارم و پاييز مىرسد ساقى به هوش باش ! كه بىهوشىام دواست * افسوس باده خاطره‌انگيز مىرسد تا بزم هست جمله حريف‌اند و هم‌نفس * هنگام رزم ، كار به پرهيز مىرسد تا ياد مىكنم ز اسيران در قفس * اشكى به عطر و نغمه درآميز مىرسد گر ميوهء اميد نيامد به دست ما * دست شما به درّ دلاويز مىرسد برخيز و موج را به نگونسارىاش ببين * دريادلا ! كه نوبت آن خيز مىرسد

جهان پهلوان تختى

جهان پهلوانا صفاى تو باد * دل مهرورزان سراى تو باد بماناد نيرو به جان و تنت * رسا باد صافى سخن گفتنت مرنجاد آن روى آذرمگين * مماناد آن خوى پاكى غمين به تو آفرين كسان پايدار * دعاى عزيزان ، تو را يادگار روانت پرستندهء راستى * زبانت گريزنده از كاستى دلت پراميد و تنت بىشكست * بماناد اى مرد پولاددست كه از پشت بسيار سال دراز * كه اين در به اميد بوده‌ست باز هلا رستم از راه باز آمدى * شكوفا جوان ، سرفراز آمدى