حباب خودپرستى
الهى ! سينهاى بىكينهام ده * دلى روشنتر از آيينهام ده
الهى ! بر دل من بخش نورى * كرم فرما مرا ذوق حضورى
كه بيزارم از اين افسردگيها * از اين دمسردى و دلمردگيها
نه از چشم سيهمستى نگاهى * به اين دلخسته باشد گاهگاهى
نه با تاب سر زلفى قرارى * نه در كوى دلارامى گذارى
نه غمگينم ز جور نازنينى * نه شاد از دلبر مهرآفرينى
پريشان نيستم ز آشفته مويى * نه در چوگان غم سرگشته گويى
چه گويم من ، چه گويم من ، چه گويم ؟ * به بزم مىكشان خالى سبويم
در اين ويرانسراى آشنا سوز * كه از شب تيرهتر باشد مرا روز
كسى را پرسشى از حال ما نيست * نمىدانم كه با ما آشنا كيست ؟
همه نايم نواى بىنوايى * غريبم در ديار آشنايى
نمىخواهم ز تو نام و نشان را * طريق آشكارا و نهان را
مرا از جام عشقت ساغرى ده * دلى آشفته ، پرسودا سرى ده
بسوزانم درون آتش عشق * فروزان شعلههاى سركش عشق
چنان كز من نماند خود نشانه * در اين درياى ناپيدا كرانه
كه در دريا همه آب است ، آب است * عبث اين خودنمايى از حباب است
در اين درياى بىپايان حبابيم * ولى غافل ز اصل خود كه آبيم
خوشا آنان كه از خود ديده بستند * حباب خودپرستى را شكستند
نگاهم كن
موى سياه و بخت سياهم نگاه كن * سوز مرا به شعلهء آهم نگاه كن
شاهم ، ولى به ملك بلا با سپاه غم * ملكم ببين و خيل سپاهم نگاه كن
پرسى مرا كه شام تو چون بگذرد به هجر * شام مرا ز روز سياهم نگاه كن
بر درد من ز حالم اگر پى نمىبرى * بر گريههاى گاهبهگاهم نگاه كن
تا صد سخن به نيم نگه باز گويمت * نازآفرين من ! به نگاهم نگاه كن