دخترك گفت : به مادر كه چرا * بهر ما گوشهء ويرانى نيست ؟
جانم آمد به لب از شدّت جوع * اندر اين شهر مگر نانى نيست ؟
مادرا . . ! نيست توانى به تنم * شده افسرده ز سرما بدنم
مادر ، آن دختر دلسوخته را * همچو جان سخت در آغوش كشيد
بوسه زد بر رخ افسردهء او * دست مهرى به سر و روش كشيد
گشت از ديده سرشكش جارى * بود شرمنده ز دختردارى
ناگهان مرغ شباهنگ ز دور * همچو ماتمزدهاى شيون كرد
تيره شد روى مه از ابر غليظ * برف ، آغاز به باريدن كرد
وه شبى مدهش و وحشتزا شد * سرد و تاريك و محنافزا شد
مادر و دختر ويرانهنشين * سخت از سردى شب افسردند
آن دو موجود ستمديدهء زار * نيمهشب هر دو ز سرما مردند
لبشان بود ز گفتن خاموش * برف شد بر تنشان بالاپوش
* *
ليكن اى ظالم ، اين برف عظيم * پرده بر روى جنايتها نيست
هست مأواى تو در كاخ رفيع * بهر اين غمزدگان مأوا نيست
هرچه خواهى بكن امّا فردا * بفشرد حلق تو را ملّت ما
مزهء شوهر
دخترى كرد سؤال از مادر * كه : چه طعم و مزه دارد شوهر ! ؟
اين سخن تا بشنيد از دختر * اندكى كرد تأمّل ، مادر
گفت با خود كه بدين لعبت مست * گر بگويم مزهاش شيرين است
يا غم شوى روانش كاهد * يا بلافاصله شوهر خواهد !