تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1851

مساهمون:

ص١٨٥١
دخترك گفت : به مادر كه چرا * بهر ما گوشهء ويرانى نيست ؟ جانم آمد به لب از شدّت جوع * اندر اين شهر مگر نانى نيست ؟ مادرا . . ! نيست توانى به تنم * شده افسرده ز سرما بدنم مادر ، آن دختر دلسوخته را * همچو جان سخت در آغوش كشيد بوسه زد بر رخ افسردهء او * دست مهرى به سر و روش كشيد گشت از ديده سرشكش جارى * بود شرمنده ز دختردارى ناگهان مرغ شباهنگ ز دور * همچو ماتم‌زده‌اى شيون كرد تيره شد روى مه از ابر غليظ * برف ، آغاز به باريدن كرد وه شبى مدهش و وحشت‌زا شد * سرد و تاريك و محن‌افزا شد مادر و دختر ويرانه‌نشين * سخت از سردى شب افسردند آن دو موجود ستمديدهء زار * نيمه‌شب هر دو ز سرما مردند لبشان بود ز گفتن خاموش * برف شد بر تنشان بالاپوش
* *
ليكن اى ظالم ، اين برف عظيم * پرده بر روى جنايتها نيست هست مأواى تو در كاخ رفيع * بهر اين غم‌زدگان مأوا نيست هرچه خواهى بكن امّا فردا * بفشرد حلق تو را ملّت ما

مزهء شوهر

دخترى كرد سؤال از مادر * كه : چه طعم و مزه دارد شوهر ! ؟ اين سخن تا بشنيد از دختر * اندكى كرد تأمّل ، مادر گفت با خود كه بدين لعبت مست * گر بگويم مزه‌اش شيرين است يا غم شوى روانش كاهد * يا بلافاصله شوهر خواهد !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1851 | سيد محمد باقر برقعى