تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1856

مساهمون:

ص١٨٥٦
به‌جاى بادهء گلگون بسى خوردى ز دلها خون * به عمرى زان لب ميگون به من بيداد مىكردى ز كبر و ناز و كين بر باد دادى آبرويم را * به بزم باده‌خواران هرچه بادا باد مىكردى من اندر هوشيارى داد مىكردم ز هجرانت * تو در مستى ز وصل غير خود را شاد مىكردى صبا مىگفت با « سيّاره » در سير گل رويش * شنيدم همچو بلبل ناله و فرياد مىكردى

شب‌پره و چراغ

شب‌پره‌اى گفت شبى با چراغ * برده ز من آتش عشقت فراغ بال‌وپر سوخته‌اش وانمود * از دل سودازده غوغا نمود مشعله بر جان زد از آن دود آه * گفت كه اى شعلهء خورشيد و ماه نور رخت شمع شب تار من * عشق تو باشد به جهان كار من سوزيم از آتش خويش از چه روى * جرم چنين سوختنم را بگوى عشق چه جرميست كه بگدازىام * بهر چه تقصير كه ننوازىام من پرم از عشق تو بر سوى تو * تا كه منوّر شوم از روى تو از چه زنى شعله به بال‌وپرم * از چه برد باد تو خاكسترم از چه كشى شب‌پرهء خويش را * محو كنى عاشق دل‌ريش را عاشقى و عشقم آموختى * از چه پروبال مرا سوختى گفت چراغش به جواب اين سخن * كاى متغير شده از سوز من مردن بىعشق تو نفسانى است * زندگىات زندگى آنى است من چو بسوزم پرت از نار عشق * زنده كنم بازت از آثار عشق نيستىات را همه هستى كنم * شب‌پره را حور الستى كنم جان تو در عشق چو فانى شود * و اصل آن‌كس كه تو دانى شود در دل شب چون‌كه بتابد سحر * از من و تو هيچ نماند اثر اين همه افسانه كه خوش ساختند * غلغله و ولوله انداختند