بهجاى بادهء گلگون بسى خوردى ز دلها خون * به عمرى زان لب ميگون به من بيداد مىكردى
ز كبر و ناز و كين بر باد دادى آبرويم را * به بزم بادهخواران هرچه بادا باد مىكردى
من اندر هوشيارى داد مىكردم ز هجرانت * تو در مستى ز وصل غير خود را شاد مىكردى
صبا مىگفت با « سيّاره » در سير گل رويش * شنيدم همچو بلبل ناله و فرياد مىكردى
شبپره و چراغ
شبپرهاى گفت شبى با چراغ * برده ز من آتش عشقت فراغ
بالوپر سوختهاش وانمود * از دل سودازده غوغا نمود
مشعله بر جان زد از آن دود آه * گفت كه اى شعلهء خورشيد و ماه
نور رخت شمع شب تار من * عشق تو باشد به جهان كار من
سوزيم از آتش خويش از چه روى * جرم چنين سوختنم را بگوى
عشق چه جرميست كه بگدازىام * بهر چه تقصير كه ننوازىام
من پرم از عشق تو بر سوى تو * تا كه منوّر شوم از روى تو
از چه زنى شعله به بالوپرم * از چه برد باد تو خاكسترم
از چه كشى شبپرهء خويش را * محو كنى عاشق دلريش را
عاشقى و عشقم آموختى * از چه پروبال مرا سوختى
گفت چراغش به جواب اين سخن * كاى متغير شده از سوز من
مردن بىعشق تو نفسانى است * زندگىات زندگى آنى است
من چو بسوزم پرت از نار عشق * زنده كنم بازت از آثار عشق
نيستىات را همه هستى كنم * شبپره را حور الستى كنم
جان تو در عشق چو فانى شود * و اصل آنكس كه تو دانى شود
در دل شب چونكه بتابد سحر * از من و تو هيچ نماند اثر
اين همه افسانه كه خوش ساختند * غلغله و ولوله انداختند