جلوهاى كن كه مرا هستى جاويد ببخشى * اگر اى مهر جهانتاب زوالم نپسندى
قصّهء عشق « سهيلى » بشنو از من و آنگه * دفترم شوى اگر حسن مقالم نپسندى
سوخته
اى دل سودازدهام سوختى * سوختى از آتش غم سوختى
خرمن عمر من غمديده را * ز آتش اندوه و الم سوختى
جام گرفتى به كف از خون خويش * وز غم و حسرت دل جم سوختى
با تَفِ عشق رخ او ساختى * تا تن و جانم به ستم سوختى
نى غلطم سوختهاى گر مرا * روز و شب از روى كرم سوختى
شادم از آن كز نفس آتشين * در همه جا در همه دم سوختى
سوز غمت ساخته خاكسترم * بيشترم سوز كه كم سوختى
تا كه « سهيلى » ندهد شرح عشق * ز آتش خود لوح و قلم سوختى
چشم خونبار
چرا اى دوست آزارم پسندى * غم و دردم دهى زارم پسندى
دلم با آه آتشبار خواهى * ز درد هجر افگارم پسندى
ز اشك ديده در خونم نشانى * ز غم با چشم خونبارم پسندى
گلى ناچيده از باغ وصالت * چرا اى تازهگل خوارم پسندى
شدم روزى اسير تار زلفت * كه دانستم گرفتارم پسندى
اگر از هستيم جانا ملولى * بميرم شايد اين كارم پسندى
بسوزم چون « سهيلى » ز آتش عشق * اگر با سوز بسيارم پسندى
شمع شب تار
دردا كه دمى ز مهر يارم نشدى * غم كشت مرا و غمگسارم نشدى
اى آنكه سياه گشته روزم ز غمت * فرياد كه شمع شب تارم نشدى