تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1846

مساهمون:

ص١٨٤٦

خسته‌دل

از دل خستهء من گر خبرى بود تو را * به عيادت سوى عاشق گذرى بود تو را طفلى و قدر محبّت بسزا نشناسى * ور نه در ماتم من چشم ترى بود تو را اى جفاكرده به عشّاق و هنر دانسته * غير از اين كاش هم آخر هنرى بود تو را جان من كاست ز تاريكى و تنهايى كاش * اى شب تيرهء هجران سحرى بود تو را بر من اى دوست جفاى تو ز اندوه گذشت * كاشكى مهر و وفا هم قدرى بود تو را تا به فرياد « سهيلى » رسد آن سنگين‌دل * كاش اى ناله در آن دل اثرى بود تو را

سود و زيان

در جسم به خون خفته ز هجران تو جان مرد * در سينه دل غم‌زده بىآه و فغان مرد امروز اگر حال من اى دوست نپرسى * فردا به تو گويند ز جور تو فلان مرد دور از تو كه بادا تن و جانت به سلامت * در جان و تن خسته من تاب‌وتوان مرد ديدى كه چسان خواجه توانگر شد و زر يافت * وانگاه در اندوه و غم سود و زيان مرد منعم كه ندانست اجل چون ز پى اوست * بيچاره زر و سيم نهان كرد و عيان مرد شد چشم ز حسرت به جهان دوخته جان داد * درويش بر اوضاع جهان خنده‌زنان مرد گيرم كه جهان زانِ تو شد عمر ابد كو ؟ * بگرفت سكندر چو جهان ، تلخ دهان مرد تا مهر توان كرد ، مكن جور و ستم زانك * ناكام ستم‌پيشه به نفرين كسان مرد احوال « سهيلى » اگر اى دوست ندانى * دور از تو به درد و غم و اندوه روان مرد