سوز عشق
الهى سوز عشقم بيشتر كن * دل خونينم از غم ريشتر كن
مرا ديوانهء دلدار كردى * پريشانم چو زلف يار كردى
از اين گل باغ جانم تازه گردان * غمم در جان فزون ز اندازه گردان
دل ديوانهام پردرد و غم به * وجودم خسته از رنج و الم به
كنارم كن ز اشك ديده دريا * كه طوفانش كَنَد بنيادم از جا
بسوزان جسم و جان دردمندم * بنه بر آتش غم چون سپندم
در آن آتش بسوزان پيكرم را * بده بر باد پس خاكسترم را
چنان در آتش عشقم بسوزان * كه تا محشر بود گورم فروزان
خستهء هجر
آتش عشق رخت گر دل ما مىسوزد * دل غمديدهء ما هم به رضا مىسوزد
منعم از سوختن اى دوست مكن زان كه چو من * به جفا هركه شد از يار جدا مىسوزد
گل در آغوش نسيم سحر افتاد و ز رشك * در چمن بلبل بىبرگ و نوا مىسوزد
گرنه در ماتم پروانه بسوزد دل شمع * همهشب تا به سحرگاه چرا مىسوزد
مرو از پيش من غمزده اى دوست مرو * كاتش هجر تو جانم به خدا مىسوزد
رمقى نيست دگر در تن و باز آتش عشق * دلافسرده و بىجان مرا مىسوزد
چون وصال تو ميسّر نشود خستهء هجر * يا به هجران تو مىسازد و يا مىسوزد
مهر از كس مطلب زان كه « سهيلى » همه عمر * به اميدى كه كند دوست وفا مىسوزد
قصّهء عشق
حال من بينى و جز زارى حالم نپسندى * درد من دانى و جز رنج و ملالم نپسندى
من سودازده را غير وصال تو خيالى * نبود در سر و دانم كه خيالم نپسندى
در هوايت دل سرگشتهام آرام نگيرد * ذرّهسان گرچه تو خورشيد جمالم نپسندى
هجرم از پا فكند گر به سرم بازنيايى * شوقم از دست برد گر تو وصالم نپسندى
مرغ افتاده به دامم ز كمند تو رهايى * چون مرا نيست چرا با پروبالم نپسندى
دل و در حلقهء زلف تو به جمعيّت خاطر * اگر اى دوست پريشانى حالم نپسندى