تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1847

مساهمون:

ص١٨٤٧

سوز عشق

الهى سوز عشقم بيشتر كن * دل خونينم از غم ريشتر كن مرا ديوانهء دلدار كردى * پريشانم چو زلف يار كردى از اين گل باغ جانم تازه گردان * غمم در جان فزون ز اندازه گردان دل ديوانه‌ام پردرد و غم به * وجودم خسته از رنج و الم به كنارم كن ز اشك ديده دريا * كه طوفانش كَنَد بنيادم از جا بسوزان جسم و جان دردمندم * بنه بر آتش غم چون سپندم در آن آتش بسوزان پيكرم را * بده بر باد پس خاكسترم را چنان در آتش عشقم بسوزان * كه تا محشر بود گورم فروزان

خستهء هجر

آتش عشق رخت گر دل ما مىسوزد * دل غم‌ديدهء ما هم به رضا مىسوزد منعم از سوختن اى دوست مكن زان كه چو من * به جفا هركه شد از يار جدا مىسوزد گل در آغوش نسيم سحر افتاد و ز رشك * در چمن بلبل بىبرگ و نوا مىسوزد گرنه در ماتم پروانه بسوزد دل شمع * همه‌شب تا به سحرگاه چرا مىسوزد مرو از پيش من غم‌زده اى دوست مرو * كاتش هجر تو جانم به خدا مىسوزد رمقى نيست دگر در تن و باز آتش عشق * دل‌افسرده و بىجان مرا مىسوزد چون وصال تو ميسّر نشود خستهء هجر * يا به هجران تو مىسازد و يا مىسوزد مهر از كس مطلب زان كه « سهيلى » همه عمر * به اميدى كه كند دوست وفا مىسوزد

قصّهء عشق

حال من بينى و جز زارى حالم نپسندى * درد من دانى و جز رنج و ملالم نپسندى من سودازده را غير وصال تو خيالى * نبود در سر و دانم كه خيالم نپسندى در هوايت دل سرگشته‌ام آرام نگيرد * ذرّه‌سان گرچه تو خورشيد جمالم نپسندى هجرم از پا فكند گر به سرم بازنيايى * شوقم از دست برد گر تو وصالم نپسندى مرغ افتاده به دامم ز كمند تو رهايى * چون مرا نيست چرا با پروبالم نپسندى دل و در حلقهء زلف تو به جمعيّت خاطر * اگر اى دوست پريشانى حالم نپسندى