بسپار - چون درخت - به دست باد * انبوه گيسوان پريشان را
گه آبشار باش و گهى جوبار * پرنغمه ساز ، كوه و بيابان را
دريا اگر سكوت كند برگوى * در گوش موج ، قصّهء توفان را
در كوچههاى ساكت بعد از ظهر * لختى بِايست ، ديدن ياران را
در پاى كاجهاى كهن ياد آر * آن خاطرات خوب فراوان را
در خاطرات خويش مرورى كن * ايّام سرفرازى انسان را
بارى ز چيست قدر نمىدانى * شبهاى پرستارهء قرآن را
بايد شكوفهزار كنى ، اى دل ! * اين خارزار تفتهء مژگان را
دوزخى روى زمين
من كيم ؟ دوزخى روى زمينم اى دوست * گر بهشتم ببرى ، باز همينم اى دوست
بشتاب اوّل اين راه و به من خرده مگير * من درنگ نفس بازپسينم اى دوست
از چه دلگرم به « فرداى » تو باشم ، ديريست * كه به « امروز » خودم نيز ظنينم اى دوست
من از آبادى تو ، بهره نبردم ، زيرا * روزگاريست كه ويرانه نشينم اى دوست
هيچكس ، مثل من آلودهء من نيست ، چرا * تو نكردى حذر از من كه چنينم اى دوست ؟
همهء سهم من از عشق تو غم بود ، ولى * دوست دارم كه تو را شاد ببينم اى دوست
دوست دارم كه به من حقّ تصاحب بدهند * تا تو را از همه عالم بگزينم اى دوست
نگاه شاد آرزو
ملامتخوى اندوهم ، دل دلداده را مانم * نياز آلودهء رنجم ، ز پاى افتاده را مانم
بجز آه ندامت از نهادم برنمىخيزد * وجود با غبار آغشته ، روح جاده را مانم
نواى حرص هرگز نشنوى از ناى طبع من * دل حرمت حصار مردم آزاده را مانم
ز چشم و اعتبار عيش اهل دل بيفتادم * در اين ماتمسرا ، جام تهى از باده را مانم
نگاه شادمان آرزو در ديدهء شوقم * سكوت انتظار كودكان ساده را مانم
وجودم خاكسار آواى خيل اهل طاعت شد * در اظهار قداست ، جارى سجّاده را مانم
« سهيل » از فيض « بيدل » يك بغل مضمون نو دارم * وجود مبهم مكتوب سر نگشاده را مانم