دريا در غدير
شب رفت و صبح ديد كه فرداست * پلكى زد و ز خواب بپاخاست
از شرق آبهاى كفآلود * خورشيد بردميده و پيداست
با اين پرندههاى خوشآواز * ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست
انگار دوش ، دختر خورشيد * اين دخترى كه اينهمه زيباست
تن شسته در طراوت دريا * كاينگونه دلفريب و دلاراست
زان ابرهاى خيس كه بر ساحل * از دركشان به نرمى ديباست ؛
در دوردست آبى دريا * يك لكّه ابر گمشده ، پيداست
گويى كه چشمهاى تر او * در كار صبح گرم تماشاست
اين نرم موجهاى پياپى * گيسوى حلقهحلقهء درياست
دريا - كه مثل خاطرهء دور است - * دريا - كه مثل لحظه همينجاست -
اين حجم بىنهايت آبى * تلفيقى از حقيقت و رؤياست
اين پاك ، اين كرامت سيّال * آميزهاى ز خشم و مداراست
گاهى چو يك حماسهء بشكوه * گاهى چون يك تغزل شيواست
مثل على به لحظهء پيكار * مثل على به نيمهء شبهاست
مردى كه روح نوح و خليل است * روحى كه روحبخش مسيحاست
روحى كه ناشناخته مانده * روحى كه تا هميشه معماست
روحى كه چون درخت و شقايق * نبض بلوغ جنگل و صحراست
* *
در دوردست شب ، شب كوفه * اين نالههاى كيست كه برپاست ؟
انگار آن عبادت معصوم * در غربت نخيله به نجواست
اين شب ، شب ملائكه و روح * يا ، رازگونه ليلهء اسراست ؟
آن نور در حصار نگنجيد * پرواز كرد هر طرفى خواست
فرياد آن عدالت معصوم * در كوچهسار خاطره برجاست
خود روح سبز باغ گواه است : * آن سرو استقامت تنهاست
او بر ستيغ قاف شجاعت * همواره در تجرّد عنقاست
در جستجوى آن ابديّت * موساى شوق راهى سيناست