تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1840

مساهمون:

ص١٨٤٠

دريا در غدير

شب رفت و صبح ديد كه فرداست * پلكى زد و ز خواب بپاخاست از شرق آبهاى كف‌آلود * خورشيد بردميده و پيداست با اين پرنده‌هاى خوش‌آواز * ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست انگار دوش ، دختر خورشيد * اين دخترى كه اين‌همه زيباست تن شسته در طراوت دريا * كاين‌گونه دل‌فريب و دلاراست زان ابرهاى خيس كه بر ساحل * از دركشان به نرمى ديباست ؛ در دوردست آبى دريا * يك لكّه ابر گمشده ، پيداست گويى كه چشمهاى تر او * در كار صبح گرم تماشاست اين نرم موجهاى پياپى * گيسوى حلقه‌حلقهء درياست دريا - كه مثل خاطرهء دور است - * دريا - كه مثل لحظه همين‌جاست - اين حجم بىنهايت آبى * تلفيقى از حقيقت و رؤياست اين پاك ، اين كرامت سيّال * آميزه‌اى ز خشم و مداراست گاهى چو يك حماسهء بشكوه * گاهى چون يك تغزل شيواست مثل على به لحظهء پيكار * مثل على به نيمهء شبهاست مردى كه روح نوح و خليل است * روحى كه روح‌بخش مسيحاست روحى كه ناشناخته مانده * روحى كه تا هميشه معماست روحى كه چون درخت و شقايق * نبض بلوغ جنگل و صحراست
* *
در دوردست شب ، شب كوفه * اين ناله‌هاى كيست كه برپاست ؟ انگار آن عبادت معصوم * در غربت نخيله به نجواست اين شب ، شب ملائكه و روح * يا ، رازگونه ليلهء اسراست ؟ آن نور در حصار نگنجيد * پرواز كرد هر طرفى خواست فرياد آن عدالت معصوم * در كوچه‌سار خاطره برجاست خود روح سبز باغ گواه است : * آن سرو استقامت تنهاست او بر ستيغ قاف شجاعت * همواره در تجرّد عنقاست در جستجوى آن ابديّت * موساى شوق راهى سيناست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1840 | سيد محمد باقر برقعى